دوشنبه, اردیبهشت ۲۰م, ۱۳۸۹

تخطئه

موندم انگشت به دهن که یک دولت چقدر می​تونه بی​مسئولت باشه تا در روزهایی که هنوز دلهره​های شلوغی خیابون​ها وُ صدای تیر و تفنگ و تکبیر از دل مردم نرفته، مدام تن شهروندانش رو بلرزونه که یکی از همین روزای نزدیک زلزله خونه خرابتون می کنه؛ وَ به عوض ارائه تسهیلات نوسازی و ایمن​سازی ساختمون​ها، راهکارِ مراعات حجاب رو پیش پای تهرانی​ها بگذاره.
… وَچقدر شکم سیری می​خواد که ماجراجویانه، از توهمِ حمله​ی اتمی آمریکا به ایران حرف به میون بیاره تا مردمی که دلِ سفره​های کوچیکشون ضعف رفته، مردمِ از خروس​خون تا بوقِ سگ، سگ دو زَن، مردمِ همیشه دست از پا درازتر، هر شب ترسو تر از شب پیش کپه​ی مرگشونو بذارن.

علی بحرانی | روزانه | ۷ نظر

بالا

پنجشنبه, اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۹

یکی بود ، یکی نبود

زندگی به زحمتش می​ارزید اگر عصرِ دیروز، چراغ​های قرمز، هیچ وقتِ​ خدا سبز نمی​شد وُ ترافیک، ترافیک می​ماند وُ صدای موزیکی که تو تاکسی هی ریپیت می​شد، فقط کمی بُلندتر بود: « آره منم دوسِت دارم، محاله تنهات بذارم، تو وصله​ی جونِ منی، منم فقط تو رو دارم … »
آره.

علی بحرانی | روزانه | ۴ نظر

بالا

چهارشنبه, اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۹

; )

چقدر خوب است که آدم می تواند یواشکی بیاید اینجا/فضولی.

س.ص

علی بحرانی | دوستانه | نوشتن نظر

بالا

شنبه, اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۹

خودزنیِ اصلاح​طلبانه به مناسبت روز جهانی کارگر

روزی روزگاری، یک معاونِ اصلاح​طلب و برو بیا دار «اداره کار و امور اجتماعی​» و عضو حزب اسلامی کار زندگی می​کرد، که کارانه​ی روزنامه​نگارها و کادر روزنامه​ای که مدیر مسئولیتش را داشته، با چند ساعت بیشتر از زمان قانونی، به قدر نیمی از حقوق اداره​ی کار هم نمی​رسیده، بدون مزایا، بدون بیمه، بدون هیچی. تقی به توقی هم می​خورد خبرنگارها رو از کار بی​کار می​کرد.

علی بحرانی | جامعه | يک نظر

بالا

شنبه, اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۹

مثلا عارفانه

سفر که می​روی
نمازِ من
شکسته می​شود … .

علی بحرانی | روزانه | ۴ نظر

بالا

یکشنبه, فروردین ۲۹م, ۱۳۸۹

خیال

خوب نیستم، اون​قدر که سیگارامو یکی در میون، سر و ته آتیش می​کنم. می​پرسی: چی شده ؟ اتفاقی افتاده؟ … که بگم: « نه باهار، نه. ولی دوباره روزگاریه که روزهاش اتفاقی نمی​افته و شب​هاش چیزی نمیشه، هیچ چیز. هیچی. می​دونی اصلا باهار، اصلا … . »
سیگارتو می​گیری طرفم که یعنی: نگو چیزی، نگو و بیا، بگیر بکش سیگار منو، که شاید خوب بشی امشب، خوش می​شی.
پُک می​زنم به سیگار نیمه​ت و قورت می​دم دودشو؛ خاموشش می​کنم، با همه​ی زورم فشارش می​دم تو زیر سیگاری و قاطی سیگارای نصفه​​​سوخته​ی دیگه. میخندی با تمامِ قشنگی​ای که بلدی و داری.
… بهمن​مو روشن می​کنم، سر و ته باز.

علی بحرانی | روزانه | ۴ نظر

بالا

پنجشنبه, فروردین ۲۶م, ۱۳۸۹

بینوایان

بی در نظر گرفتن نزدیکیِ ایرانِ قرنِ چهادهم به سال​هایی که فرانسوی​ها سه قرن قبل پشت سر گذاشتن، وَ نگذریم که این روزها چقدر شبیه شدیم به کُزت​ها و ژان​والژان​ها و ژاور​ها و تناردیه​ها، فکرم مشغوله اینه که: «اسقف میری​یل» از اون​جا که روحانی با ایمانی بود، «ژان والژان» رو رها کرد به امان خدا. وَ حالا اگر به جای «ژان»، «جلال» نامی بود مثلا، و جای «پدر میری​یل»، آخوندی متشرع، کار بلد و کار درست، چی می​شد «جلال» ؟ قطع ید مثلا؟

پی (یک روز بعد از نگارش) : برا این​که احمد و عده​ای مدام نگن که سیاه​نمایی کردم در این یادداشت، شاهد از ماهشهر رسید، که نمی​رسید کاش، سیاه​نمایی بود کاش.
هرانا » اجرای حکم اعدام و قطع عضو در ماهشهر

علی بحرانی | جامعه | يک نظر

بالا

سه شنبه, فروردین ۲۴م, ۱۳۸۹

آزادی بوی خون میده

سگ دل​هامون رو خورده بود وُ گمون می​کردیم اگر آزادی دست بده روزی روزگاری، بی​هراس می​نویسیم، روزنامه در می​آریم، کتاب​هامون بی ممیزی از زیر چاپ بیرون می​آد وُ تابلوی عکس​برداری ممنوع از دیوارها جمع میشه. که می​تونیم بی​دلهره بخندیم و گریه کنیم. بی​دلهره خواب خوش ببینیم وُ از خواب و خیال​هامون برای هم حرف ​بزنیم.

دست روی دست گذاشته بودیم وُ دست بسته، که اگر پرنده​ی آزادی بشینه رو سیمِ برق کوچه​​مون، ترس پر می​گیره از هرچی ترانه و آوازه. دست به سینه ایستاده بودیم که شاید آزادی شبیخون بزنه به وحشت ما، به دست​های ما، به خودکار و کاغذ ما، به دهنِ ما، به دل ما.

دست​بندها که به مچ روزنامه​ها و روزنامه​چی​ها بسته شد، کتاب​ها که از زیر زمین سبز شدن، آوازها که زیر زمینی شد، حرف​ها که زیر زیرکی​تر به زبون اومد، وَ آب که از سرِ ما گذشت، بعد از روزگارِ سیاهی ​که پیرهن​هامون خونی​ شدن، دست​ و دوربین​مون رنگِ خون گرفت، قلم​هامون خونی شد و خون پاشید به کاغذهامون، حالاست که آزادی روی لب​های ما می​خنده بی​ترس، آزادی رو گریه می​کنیم بی​پروا وُ بی​دلهره، آزادی به خواب ما سر می کشه؛ می​خوابیم، خواب​های خوش می​بینیم، خیال می​بافیم وُ آواز می​خونیم.

پی: این چند خطی بود برای آزاده تهرانی.

علی بحرانی | جامعه, دوستانه | ۴ نظر

بالا

شنبه, فروردین ۲۱م, ۱۳۸۹

خون به خون شستن محال آمد، محال

یک​هو نگاه می​کنی به ساعت که یک و خورده​ایه نصف​شبه و تو به اندازه​ی ساعت ۲۳ روز قبل خسته​ای فقط. هیچ به ساعت نمی​آد که این​قدر از تو جلو زده باشه وُ به این فکر میکنم اگه ساعت ۱۱شب روز قبل نیست، یعنی من دو ساعت کمتر زنده​م، وَ خب این به درک اصلا، یعنی دو ساعت کمتر وقت دارم برای جمع و جور کردن خونه تا مامان برگرده.
این دو روز تنهایی و خونه خالی بودن و خیلی خوابیدن​ها و غذای بیرون خوردن​ها وُ بعد، شستن ظرف​ها، جارو کردن خونه وُ اینا، کاش بی​فایده نباشه و مامان خوشحال باشه وقتی برمی​گرده از خارک و بگه تونسته برای قاتل جونِ پدرِ دوستش که شیش ساله دور از چار تا طفل معصومش، با وحشت و انتظار چوبه​ی دار آب خنک می​خوره، رضایت بگیره، وَ دوست مامان، این​ چند روزه مونده به اجرای حکم، مثل همه​ی این چند سال نگفته باشه: هم آقامو کشته، هم سُنیه، یه سنی از زمین کمتر.

علی بحرانی | جامعه, روزانه | ۴ نظر

بالا

پنجشنبه, فروردین ۱۹م, ۱۳۸۹

مُـناظـره

- من و داداشمو بابامو عموم، هفته ای دو بار می​ریم حموم؛ اما تو چی !؟

علی بحرانی | جامعه | ۳ نظر

بالا


Credits and stuff

© روزها | Powered by Tofale.ir. | Baahaar by Khashayar | Top