دوشنبه, اردیبهشت ۲۰م, ۱۳۸۹
موندم انگشت به دهن که یک دولت چقدر میتونه بیمسئولت باشه تا در روزهایی که هنوز دلهرههای شلوغی خیابونها وُ صدای تیر و تفنگ و تکبیر از دل مردم نرفته، مدام تن شهروندانش رو بلرزونه که یکی از همین روزای نزدیک زلزله خونه خرابتون می کنه؛ وَ به عوض ارائه تسهیلات نوسازی و ایمنسازی ساختمونها، راهکارِ مراعات حجاب رو پیش پای تهرانیها بگذاره.
… وَچقدر شکم سیری میخواد که ماجراجویانه، از توهمِ حملهی اتمی آمریکا به ایران حرف به میون بیاره تا مردمی که دلِ سفرههای کوچیکشون ضعف رفته، مردمِ از خروسخون تا بوقِ سگ، سگ دو زَن، مردمِ همیشه دست از پا درازتر، هر شب ترسو تر از شب پیش کپهی مرگشونو بذارن.
پنجشنبه, اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۹
زندگی به زحمتش میارزید اگر عصرِ دیروز، چراغهای قرمز، هیچ وقتِ خدا سبز نمیشد وُ ترافیک، ترافیک میماند وُ صدای موزیکی که تو تاکسی هی ریپیت میشد، فقط کمی بُلندتر بود: « آره منم دوسِت دارم، محاله تنهات بذارم، تو وصلهی جونِ منی، منم فقط تو رو دارم … »
آره.
چهارشنبه, اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۹
چقدر خوب است که آدم می تواند یواشکی بیاید اینجا/فضولی.
س.ص
شنبه, اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۹
روزی روزگاری، یک معاونِ اصلاحطلب و برو بیا دار «اداره کار و امور اجتماعی» و عضو حزب اسلامی کار زندگی میکرد، که کارانهی روزنامهنگارها و کادر روزنامهای که مدیر مسئولیتش را داشته، با چند ساعت بیشتر از زمان قانونی، به قدر نیمی از حقوق ادارهی کار هم نمیرسیده، بدون مزایا، بدون بیمه، بدون هیچی. تقی به توقی هم میخورد خبرنگارها رو از کار بیکار میکرد.
شنبه, اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۹
سفر که میروی
نمازِ من
شکسته میشود … .
یکشنبه, فروردین ۲۹م, ۱۳۸۹
خوب نیستم، اونقدر که سیگارامو یکی در میون، سر و ته آتیش میکنم. میپرسی: چی شده ؟ اتفاقی افتاده؟ … که بگم: « نه باهار، نه. ولی دوباره روزگاریه که روزهاش اتفاقی نمیافته و شبهاش چیزی نمیشه، هیچ چیز. هیچی. میدونی اصلا باهار، اصلا … . »
سیگارتو میگیری طرفم که یعنی: نگو چیزی، نگو و بیا، بگیر بکش سیگار منو، که شاید خوب بشی امشب، خوش میشی.
پُک میزنم به سیگار نیمهت و قورت میدم دودشو؛ خاموشش میکنم، با همهی زورم فشارش میدم تو زیر سیگاری و قاطی سیگارای نصفهسوختهی دیگه. میخندی با تمامِ قشنگیای که بلدی و داری.
… بهمنمو روشن میکنم، سر و ته باز.
پنجشنبه, فروردین ۲۶م, ۱۳۸۹
بی در نظر گرفتن نزدیکیِ ایرانِ قرنِ چهادهم به سالهایی که فرانسویها سه قرن قبل پشت سر گذاشتن، وَ نگذریم که این روزها چقدر شبیه شدیم به کُزتها و ژانوالژانها و ژاورها و تناردیهها، فکرم مشغوله اینه که: «اسقف میرییل» از اونجا که روحانی با ایمانی بود، «ژان والژان» رو رها کرد به امان خدا. وَ حالا اگر به جای «ژان»، «جلال» نامی بود مثلا، و جای «پدر میرییل»، آخوندی متشرع، کار بلد و کار درست، چی میشد «جلال» ؟ قطع ید مثلا؟
پی (یک روز بعد از نگارش) : برا اینکه احمد و عدهای مدام نگن که سیاهنمایی کردم در این یادداشت، شاهد از ماهشهر رسید، که نمیرسید کاش، سیاهنمایی بود کاش.
هرانا » اجرای حکم اعدام و قطع عضو در ماهشهر
سه شنبه, فروردین ۲۴م, ۱۳۸۹
سگ دلهامون رو خورده بود وُ گمون میکردیم اگر آزادی دست بده روزی روزگاری، بیهراس مینویسیم، روزنامه در میآریم، کتابهامون بی ممیزی از زیر چاپ بیرون میآد وُ تابلوی عکسبرداری ممنوع از دیوارها جمع میشه. که میتونیم بیدلهره بخندیم و گریه کنیم. بیدلهره خواب خوش ببینیم وُ از خواب و خیالهامون برای هم حرف بزنیم.
دست روی دست گذاشته بودیم وُ دست بسته، که اگر پرندهی آزادی بشینه رو سیمِ برق کوچهمون، ترس پر میگیره از هرچی ترانه و آوازه. دست به سینه ایستاده بودیم که شاید آزادی شبیخون بزنه به وحشت ما، به دستهای ما، به خودکار و کاغذ ما، به دهنِ ما، به دل ما.
…
دستبندها که به مچ روزنامهها و روزنامهچیها بسته شد، کتابها که از زیر زمین سبز شدن، آوازها که زیر زمینی شد، حرفها که زیر زیرکیتر به زبون اومد، وَ آب که از سرِ ما گذشت، بعد از روزگارِ سیاهی که پیرهنهامون خونی شدن، دست و دوربینمون رنگِ خون گرفت، قلمهامون خونی شد و خون پاشید به کاغذهامون، حالاست که آزادی روی لبهای ما میخنده بیترس، آزادی رو گریه میکنیم بیپروا وُ بیدلهره، آزادی به خواب ما سر می کشه؛ میخوابیم، خوابهای خوش میبینیم، خیال میبافیم وُ آواز میخونیم.
پی: این چند خطی بود برای آزاده تهرانی.
شنبه, فروردین ۲۱م, ۱۳۸۹
یکهو نگاه میکنی به ساعت که یک و خوردهایه نصفشبه و تو به اندازهی ساعت ۲۳ روز قبل خستهای فقط. هیچ به ساعت نمیآد که اینقدر از تو جلو زده باشه وُ به این فکر میکنم اگه ساعت ۱۱شب روز قبل نیست، یعنی من دو ساعت کمتر زندهم، وَ خب این به درک اصلا، یعنی دو ساعت کمتر وقت دارم برای جمع و جور کردن خونه تا مامان برگرده.
این دو روز تنهایی و خونه خالی بودن و خیلی خوابیدنها و غذای بیرون خوردنها وُ بعد، شستن ظرفها، جارو کردن خونه وُ اینا، کاش بیفایده نباشه و مامان خوشحال باشه وقتی برمیگرده از خارک و بگه تونسته برای قاتل جونِ پدرِ دوستش که شیش ساله دور از چار تا طفل معصومش، با وحشت و انتظار چوبهی دار آب خنک میخوره، رضایت بگیره، وَ دوست مامان، این چند روزه مونده به اجرای حکم، مثل همهی این چند سال نگفته باشه: هم آقامو کشته، هم سُنیه، یه سنی از زمین کمتر.
پنجشنبه, فروردین ۱۹م, ۱۳۸۹
- من و داداشمو بابامو عموم، هفته ای دو بار میریم حموم؛ اما تو چی !؟