دوشنبه, اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸
:-/
… ، سعی در یادآوری غزلهای سعدی دقیقههای تو ترافیک بودن، دودِ سیگار که ردپای هواپیماها وقتِ دور شدنو به خاطر میآره، زنگِ تلفنهایی که موقعِ گز کردنِ کوچهخیابون به گوشم میخوره، صدای چاووشی که “توی دستِ تو اسیری خوبه …” میخونه، وَ چیزهایی از این دست – همین قدر ساده وُ همین قدر زیاد و همین قدر همهجا، چیزهایی شبیه ماهِ بلنِد آسمون حتا، ستاره حتا، یا ابر، وَ روزهای سردِ بارونی، هنوز وُ همیشه بهانههایی خوبند که از یاد نَبرم چشمهام، دستم، دلم، گـَلوم، همهام جایی گیره، که یادم نره مالِ کسیام، مالِ جاییام، جایی رو دوست دارم، کسی رو.
در دوشنبه, اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۹:۰۸ ب.ظ:
هی حواست هست داری می دزدی سابجکتای منو؟ فکر نکن نمی فهمم پر رو. تازشم من دوست داشتم چقدر این پست رو
در دوشنبه, اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۹:۳۳ ب.ظ:
ببین، موضعت رو معلوم کن. عاشق کی هستی تو بالاخره؟
در دوشنبه, اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۹:۳۴ ب.ظ:
تازه فتیش هم داری عزیز من. همش تو فکر اسیری و جر خوردن و خونی مالی شدنی از یکی. جم کن این بساطو. بزن بگا همه رو.
در سه شنبه, اسفند ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۱:۵۱ ب.ظ:
همه مال جایی هستیم و بعضی ها هم مال جاهایی
در سه شنبه, اسفند ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۸:۲۴ ب.ظ:
نمی دانم فقط!
در جمعه, اسفند ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۵ ق.ظ:
باید حس خیلی زیبایی باشه اینکه به کسی تعلق خاطر داشته باشی اینجوری و اونی هم که تو این احساسو نسبت بهش داری، باید ادم خوشبختی باشه حتما. ولی مال جایی بودن حس غربت برای ادم میاره. کاش می شد مال جایی نبود.