چهارشنبه, آذر ۲۵م, ۱۳۸۸
سه پاراگراف زندگی
این چند وقت، وقتهایِ خواب دیدن، آدمهای زندگیام با چهرهیِ اولین دختری که دوست داشتهام به سراغم میآیند. پُر واضح است حرفهایی که توی خواب میشنوم از کسِ دیگریست، وَ خود او کسِ دیگریست اصلا، … اما واژهها از دهانِ اولینِ دختری که دوست داشتهام بیرون میآیند، و نگاههای کسِ دیگری، از چشمهای اولین دختر زندگیام، و نوازشِ کس دیگری، با انگشتانِ کسِ دیگری. … وَ آنقدر این رویا، کابوس است که هرچند خسته، باز به صورتم آبِ یخ میپاشم وُ برایِ قهوه، آبجوش میگذارم که از دست این خواب، بیدار بمانم.
…
دیشب تا از کلافگی فکرهای ناجورِ و بیگاه، به هوای بوی پرتقالها رسیدم به درِ حیاط، یادم آمد شهریورِ همین تابستان به اصرار از پدر خواسته بودم که درختِ بدقوارهی کمثمر را از ریشه از باغچه پاک کند، تا بهجای بلندی و سبزی یک درخت، صدها گلِ کوچک و رنگارنگ بکارم، … وَ حالا باغچهی خانهمان بدون درختِ پرتقال و خاکِ خالیست. فروغ خواندنم گرفت: « … برادرم شفای باغچه را، در انهدام باغچه میداند.»
…
به عادتِ سالانه، خانهمان سیاهپوش شده و آمادهی عزاداریست. وَ من، نوار پارچهای «باز این چه شورش است …» را که به دیوارها میبستم، دلم شور افتاد برای همهی آنهایی که امسال بعد از «یاحسین»، «میرحسین» خواهند گفت؛ که مبادا گلولهای ظهر عاشورا بنشیند به قلبشان، یا شامِ غریبان را توی تاریکیِ انفرادی، شمعی برای روشن کردن نداشته باشند. … دلم با همهی آنهاست.
در چهارشنبه, آذر ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۸:۳۹ ق.ظ:
از عالی گذشته…..متعالیه……سلامت باشی و قلمت پاینده
در چهارشنبه, آذر ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۲ ق.ظ:
تصویر یکی در دیگری. دیگران آینه اند علی! همو که بار اول دیدی ش همو یگانه تصویر است. دیگران در او نطفه بسته اند. در چهره اش. صداش. حتی در مویرگهای کف دستش!
….
دلم برای باغچه می سوزد.
شب می وزد به باغچه…
در چهارشنبه, آذر ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۶:۳۹ ب.ظ:
ای خاک بر سرت که درختو کندی.
در چهارشنبه, آذر ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۷:۳۸ ب.ظ:
ین روزا حال عجیبی دارم.مثله هر سال دلتنگه محرم ولی با دلشوره.حالا دلیله این دلشوره رو فهمیدم
در چهارشنبه, آذر ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۷:۴۲ ب.ظ:
دو سه خط آخرت چه قدر حال منو داشت. چه قدر نگرانم کرد. چه قدر امیدوارم کرد
در چهارشنبه, آذر ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۸:۲۳ ب.ظ:
salam ali.to ham kheyli ghashang minevisi bad az modati ye hesi darunam bidar shod…
hame negaranim!!!paragerafe avalet kheyli ziba bood.hesesho dust dashtam.va negarani z sevomi mibarid!!!baz ham bayad sokoot kardo montazer mand!!!
در چهارشنبه, آذر ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۸:۲۸ ب.ظ:
من عاشقه خوابامم!!!!!!!!!!!!
بازم به امیده آزادی…
در چهارشنبه, آذر ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۹:۲۲ ب.ظ:
من دلم می خواهد که ببارم
از آن ابر بزرگ . . . . . . . . . . . .
در پنجشنبه, آذر ۲۶م, ۱۳۸۸ در ۹:۲۰ ق.ظ:
شیفته ی قلمت شدم دوست عزیز…
در جمعه, آذر ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱:۵۷ ق.ظ:
و ما دوره می کنیم خاطره ها را خاطره ها را خاطره ها را بی آنکه بخواهیم شاید … و پنجره است که پشت پرده ی بی رنگ ذهن ، متروک مانده است …
در یکشنبه, آذر ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۸:۳۸ ق.ظ:
تازگی ها فهمیدم تو اگر خرترین آدمه دنیا نباشی یکی از خرتریناشونی…
خنگول!!!!!!!!!
جک برام میزاری؟
در یکشنبه, آذر ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۷:۳۵ ب.ظ:
زود باش تا نزدمت:ی خودت میدونی چی میگم