پنجشنبه, دی ۱۹م, ۱۳۸۷
ما دور می شویم
این آخرین باریست که وقتی یکدیگر را در خیابان دیدیم، لبخند زدیم و برای هم دست تکان دادیم.
فردا، تکمه ی یخه ی پیراهن ِ سفیدم را بسته ام ، و روسری تو مدام روی موهای قهوی ات سُر می خورد. … ، فردای همین خیابان که نگاهمان به هم افتاد ، سرمان را پائین می اندازیم، چیزهایی زیر لب می گوئیم ، به زندگی فکر می کنیم و آرام از کنار هم می گذریم.
در پنجشنبه, دی ۱۹م, ۱۳۸۷ در ۳:۲۶ ب.ظ:
خوب من چقدر که ذوق کردم که تو اینجایی
در جمعه, دی ۲۰م, ۱۳۸۷ در ۱:۴۸ ق.ظ:
برو اقا جان. این چه حرفیست. یک کمی ممنوعه بنویس. تو از روسری پرت و پلا می بافی؟ بگو که زلف یار چه شد این وسط یا آن وسط؟ هان؟
در جمعه, دی ۲۰م, ۱۳۸۷ در ۱:۴۹ ق.ظ:
ببین علی. یک کاری بکن این کله ی بی مو و بی لبخند هی نیاید اینجا.
در جمعه, دی ۲۰م, ۱۳۸۷ در ۳:۲۰ ق.ظ:
خوب شد آقا ؟
در جمعه, دی ۲۰م, ۱۳۸۷ در ۳:۴۳ ق.ظ:
فردای همین خیابان که نگاهمان به هم افتاد ، سرمان را پائین می اندازیم، چیزهایی زیر لب می گوئیم ، به زندگی فکر می کنیم و آرام از کنار هم می گذریم.
در شنبه, دی ۲۱م, ۱۳۸۷ در ۵:۱۰ ق.ظ:
akh elahi begardam. sokhan az eshqe nakam gofty ali koochooloo?
در سه شنبه, بهمن ۱م, ۱۳۸۷ در ۶:۴۳ ب.ظ:
عالیه دمت گرم
در سه شنبه, بهمن ۱م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۵۵ ب.ظ:
آخرین بارها همیشه، اولین بار شروع یه حدثه جدیدند
خوب بعدش چی شد؟