سه شنبه, خرداد ۱۹م, ۱۳۸۸
دست هایم را می کارم … سبز خواهد شد، می دانم
در زندگی ام، روزهایی بوده – یا فقط فکر می کنم روزهایی این چنینی هم به چشم دیده ام – که بدونِ ترس حرفِ دلم را، وَ هر حرفم را، به زبان می آوردم، وَ باور نمی کنم آن روزها آدم هایی هم بودند که از بُلند بُلند حرف زدن وحشت داشتند وُ سرشان فقط توی لاک خودشان می ماند … . یادم می آید چنین روزهایی را داشته ام که حتی بشود حرف های گنده تر از دهانم بـزنم … وَ گـمانم یک شب از همان روزها بود که عاشق شدم.
من هنوز کتاب هایی که آن دوره ها خوانده ام را دوره می کنم، دوستشان دارم؛ هنوز دوستانِ آن روزهایم یادشان بخیر است، وَ دوست دارم صبح ها که از خواب پا می شوم، ریخت و قیافه ام سال ها برگردد عقب وُ برسد به روزهایی که به جای این همه چین و چروک پیشانی ام، خنده باشد روی لبـهام، … یک شب از این همه خستگی خوابم ببرد وُ در روزهایی بیدار شوم که دلم خوش باشد، وَ مردم کوچه – بازار، کمتر به هم فُحش بدهند.

در سه شنبه, خرداد ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۴:۰۷ ق.ظ:
روزها سبز است الان. دقیقا الان.
در سه شنبه, خرداد ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۰ ق.ظ:
تو هم که فازت فاز غم و شادیست پسر عمو
می فهممت
چقدر این حس ات را می فهمم
در سه شنبه, خرداد ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۱ ب.ظ:
علی جان : نا برده رنج گنج میسر نمیشود.
برادرم تویی که برای هدفی سختی کشیدی حتمن عاشقی.شاید این رو بقیه عاشقی تفسیر نکنن.اما من به تو قول میدم عاشقی و به مزد تلاشت هم میرسی : مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
در دوشنبه, خرداد ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۲:۴۸ ق.ظ:
دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
روزگار غریبی ست نازنین
….
آن که بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است
به اندیشیدن خطر مکن
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد…
علی دلم می خواد زار بزنم توو بغلت
در سه شنبه, خرداد ۲۶م, ۱۳۸۸ در ۹:۱۱ ب.ظ:
کی این چروکا رو باز می کنه حالا؟
در پنجشنبه, تیر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۳:۰۴ ب.ظ:
یه جوری بود… این که نوشتی
در پنجشنبه, مرداد ۱م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۰ ق.ظ:
دیروز یکیشون همچین داد زد که خایهفنگ شدم. امشب خیلی خواستم که باهات حرف بزنم ببینم جریان اون حرکتتون چی شد. سالمی؟
ستاره بزن جلوش.