شنبه, فروردین ۷م, ۱۳۸۹

نامه به آقای رئیس​جمهور

… چقد صورتمونو سرخ می​کنی با سیلی عامو؟

علی بحرانی | جامعه | ۳ نظر

بالا

شنبه, فروردین ۷م, ۱۳۸۹

فروغانه

نمـی​دونـم دسـتم مـی​لرزید وُ دستخطِ خـوبی نـداشتـم وقـتِ نـوشتـن سفـارش، یا سـرِ کـافـه​​دار​های فـروغ برای روز اولِ باز شـدن کافه شلوغ بوده یا چی، که به​جای دم​نوشِ پونه، دم​نوش بابونه گذاشتند جلوم؛ خوب شد به زورِ نبات.
وَ خب آدم می​فهمه تو منوی کافه​ها، چیزهای خوشمزه​ی دیگه، جز نوشیدنی​ همیشه​ت هم هست.

علی بحرانی | روزانه | ۶ نظر

بالا

چهارشنبه, فروردین ۴م, ۱۳۸۹

یا خالی و یا لبریز

زیاد نشستیم به حرف زدن که برای فلانی کم نگذاشتم از دوست داشتن وُ هـمه چیز، وَ حتمـا گاهی که سـرش خورد به سـنگ، بر مـی​گرده و روزی روزگار حالیش می​کنه آدم ​زندگیـش کـی بوده و …؛ من ولی دوست ندارم منتظر بشینم به این امید که ته مونده و تفاله​ی عشقِ دیگری برگرده به زندگیم، گیرم دوستش داشتم یا داشته باشم هنوز. بگذریم که معمولا هم این اتفاق نمی​افته​ها، بر نمی​گرده آخر.

علی بحرانی | روزانه | ۳ نظر

بالا

دوشنبه, فروردین ۲م, ۱۳۸۹

عید با طعم پاس​وَر اخلاق

دلِ آدم براش می​سوخت که با سرِ زیر وُ صدایِ شرمنده می​گفت: « … از پلیس امنیت اخلاقی مزاحتمان می​شوم.» که می​گفت وظیفه​ دارد و اگر نکند سنگ رو سنگ بند نیست وُ هی سعی می​کرد نامه​وُ حکم در بیاره که یعنی مامور است و معذور. حالیش بود مزاحم شده. دلِ آدم برای شرمندگی​اش می​سوخت وقتی باور نمی​کرد دوستیم وُ برای فیلم گرفتن از عید مردم جمع شدیم جهان​نما. آدم دلش می​سوخت وقتی تلفن زد به خانه​ی یکی دوتامان و باور کرد دوستیم – دشمن نیستم وُ شرمنده بود که: « عذر می​خوام واقعا. من که بد حرف نزدم. جسارت نکرده باشم یک وقت.» … که جسارت کرده بود واقعا.

دلِ آدم می​سوخت که خجالت​زدگی چشم​هاش را یک روز ابری، زیرِ عینکی آفتابی قایم می​کرد و عین خیالش نبود وُ خیالش جای دیگری بود وقتی می​شنید: « دیشب تو فلان خیابانِ پر ترافیک لات​ها جلومان را گرفتند و پلیس نبود و فلان​جای شهر – همه جای شهر – مخدر نقل و نبات است و امنیت نیست و کسی نیست برای امنیت و … . که ما هم مثِ شما نگرانیم برای نبود اخلاق و امنیت و این رسمش نیست و ابهانه​ست وُ رسم دوره زمونه عوض شده و بی​فایده​ست و دست بردارید وُ برید آمارهای خود ناجا را ببینید که با این کارها هیچ … »؛ حواسش نبود که نبود.
گمانم توی همه​ی این لحظه​ها فکر می​کرده به کسی که دوستش داشته یا دارد، یا دل​تنگ کسی می​شده حتا، شایدم می​خواسته این چند ساعت مانده به نو شدن سال، به جای عیدهایی که خراب کرده با بازداشت کردن​هاش، کسی را می​دیده و حرف می​زدن و توی خیابونی راه می​رفتن وُ گل می​گفتن وُ گل می​شنیدن و فال می​گرفتن وُ می​اومد: «رسید مژده که ایام غم نخواهند ماند / چنین نماد و چنین نیز هم نخواهند ماند.»

پی:

» به پیشنهاد امیر قرار شد این تجربه ی مشترک رو پستِ وبلاگ​هامون کنیم. امیر برای صد و دهمین یادداشتش از امنیت اخلاقی، مصونیت اراذل نوشته،  لاله با از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست به روز شده، امنیت را حفظ کنید اخلاق پیشکش هم تیترِ یادداشت کوتاهیه از هخامنش .
.
» ناگفته نمونه حتا این​ دو سه روز که به خنده مدادم از هم می​پرسیم : «شما چه نسبتی با هم دارید ؟»  پُر از شرمندگی​ام و دلم می​سوزه برا خودم که تو مملکتم جوونی که ریشش هنوز سبز نشده کامل، چند سال بعد هر دم عیدی احساسِ اندوهی داره از این​که ۲۹ اسفند ۸۸ به خیال این​که نوروز رو امن کنه برای مردم، مزاحم امنیت مردمش می​شده.

علی بحرانی | جامعه, روزانه | ۶ نظر

بالا

چهارشنبه, اسفند ۲۶م, ۱۳۸۸

یا مقلب القلوب.

وقتِ پا سفره هفت​سین بودنِ سال هشتاد و نه، گمونم آرزوم نو شدن باشه، آرزوهای نو شاید، دلِ نو، دلتنگی نو، خنده ی نو، گریه ی نو، دوست نو، شهرِ نو، خونه​ی نو، نوی هر چیزی که یه وقتی دوستش داشتم و دارم. فصلِ بهار سالِ بعد، به جای خوندن «باهارا شور شیرینم بر انگیز، شرار عشق دیرینم برانگیز»، شور نو ​می​خوام، عشقِ نو، همه چیز نو، حول حالنا الا … .
مطمئن نیستم این چیزی باشه که خوشحالم کنه، شک ندارم ولی،که قدیمی شدن دوست​داشتن​ها و دوست​داشتنی​های قدیمی، آرزوهای قدیم، دل​تنگی​های کهنه، گریه​های کهنه و خنده​های کهنه​، خسته​م کرده از بس نارس بودن، کال بودن همیشه، کامل نبودن همیشه. یا دیر بودن، گند شدن،​ گه شدن … که انگار کم​تر چیزی به وقت و به جا بوده. بیشتر چیزی، دیر و زود داشته و سوخت و سوز.
وَ اگر این​قدر خوشبخت باشم که اسفند سال بعد، مثل الانا، مثل الانای این چند سال پیش، گلایه نکنم از خودم و دنیا و در و دیوار که : « رنگِ سال گذشته را دارد، همه​ی لحظه​های امسالم / سیصد و شصت و پنج حسرت را، همچنان می​کشم به دنبالم» … .

پی :

ما خسته و چای تازه​دم بود / تاریکی و ترس، پشت دیوار.

علی بحرانی | روزانه | ۶ نظر

بالا

جمعه, اسفند ۲۱م, ۱۳۸۸

شیراز – تبریز

تلونکا جانم، روزهای بچگی هیچ نمی​خواستم و قصد نداشتم آدم​بزرگ شم، خلبان شم، دکتر شم، مهندس شم، معلم شم؛ شاید می​گفتم، ته دلم چیز دیگه​ای بود ولی. الان که داریم گپ می​زنیم، چند ماهی از آبانِ بارونی شیراز وُ بیست و یک​ ساله شدنم گذشته وُ تو برای بیست و دومین جشنِ تولدت، منتظر بارونای اردی​بهشتِ تبریزی که از راه برسن . باور نمی​کنم من، باورت میشه ؟

» این پست ۲۶اسنفد۸۸ تصحیح شد تا تبریکی نیاد برای تولدی که نیست.

علی بحرانی | دوستانه, روزانه | ۵ نظر

بالا

پنجشنبه, اسفند ۲۰م, ۱۳۸۸

بازداشت رییس ستاد۸۸ فارس

از این که زود به زود وُ زیاد می نویسم: فلانی را بازداشت کردند یا به امید آزادی فلانی، شاید غمگین باشم، خسته نه. وَ این خسته نبودن از به یاد داشتن رفقامان، بارهای بار بیشتر از خسته نشدن آدم بدها از به زندان انداختن خوب​ترین آدم​های دنیاست.
شب دومی​ست که برای آزادی «صابر عباسیان» دست به دعا شده​ایم که : الهی عَظُم البَلا وَ بَرحَ الخفاء وانکشفت الغَطاء وَ … .

دل​تنگم.

خبر:

نوروز نیوز » صابر عباسیان، رییس ستاد ۸۸ شیراز بازداشت شد.

علی بحرانی | دوستانه | ۲ نظر

بالا

شنبه, اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸

روز درخت​کاری مبارک

دیگران کاشتند و ما کندیم
ما بـکاریم و دیـگـران بکننـد

علی بحرانی | جامعه | ۳ نظر

بالا

جمعه, اسفند ۱۴م, ۱۳۸۸

جنبش هویج

خیلی بچه که بودیم پشتِ سر هم قطار می​شدیم و راه می​افتادیم گردِ حیاط با آهنگِ «گلِ فنجونه، هویج هویج …» ؛ وَ هر کی هر جور عشقق می​کشید می​خوند: «فیل و فنجونه…. هویج هویج»، یا «دورِ فنجنونه، هویج هویج.»
مهم و بی​معنی «هویج هویج» بود اصلا. وَ مهم نبود چی می​خونیم، چرا می​خونیم، خسته که می​شدیم دست بر می​داشتیم وُ مثل بچه​ی آدم می​شستیم سر جامون، یا خسته که می​شدن از این سر و صدا، می​شوندنمون سرِ جا، دست به سینه، ساکت.
مثِ حالاها که گاهی پُشت هم به راه می​شیم وُ هر کی هر چیزی عشقش کشید وُ هر جور بلده می​خونه، وَ مهم​هاش، بی معنیه، بی​معناهاش مهم. مهم هم نیست چرا، چطور، چی می​خونیم. خسته که شدیم دست می​کشیم.

علی بحرانی | جامعه | ۲ نظر

بالا

دوشنبه, اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸

:-/

… ، سعی در یادآوری غزل​های سعدی دقیقه​های تو ترافیک بودن، دودِ سیگار که ردپای هواپیماها وقتِ دور شدنو به خاطر می​آره، زنگِ تلفن​هایی که موقعِ گز کردنِ کوچه​خیابون به گوشم​ می​خوره، صدای چاووشی که “توی دستِ تو اسیری خوبه …” می​خونه، وَ چیزهایی از این دست – همین قدر ساده وُ همین قدر زیاد و همین قدر همه​جا، چیزهایی شبیه ماهِ بلنِد آسمون حتا، ستاره حتا، یا ابر، وَ روزهای سردِ بارونی، هنوز وُ همیشه بهانه​هایی خوبند که از یاد نَبرم چشم​هام، دستم، دلم، گـَلوم، همه​ام جایی گیره، که یادم نره مالِ کسی​ام، مالِ جایی​ام، جایی رو دوست دارم، کسی رو.

علی بحرانی | روزانه | ۶ نظر

بالا


Credits and stuff

© روزها | Powered by Tofale.ir. | Baahaar by Khashayar | Top