شنبه, فروردین ۷م, ۱۳۸۹
نامه به آقای رئیسجمهور
… چقد صورتمونو سرخ میکنی با سیلی عامو؟
شنبه, فروردین ۷م, ۱۳۸۹
نمـیدونـم دسـتم مـیلرزید وُ دستخطِ خـوبی نـداشتـم وقـتِ نـوشتـن سفـارش، یا سـرِ کـافـهدارهای فـروغ برای روز اولِ باز شـدن کافه شلوغ بوده یا چی، که بهجای دمنوشِ پونه، دمنوش بابونه گذاشتند جلوم؛ خوب شد به زورِ نبات.
وَ خب آدم میفهمه تو منوی کافهها، چیزهای خوشمزهی دیگه، جز نوشیدنی همیشهت هم هست.
چهارشنبه, فروردین ۴م, ۱۳۸۹
زیاد نشستیم به حرف زدن که برای فلانی کم نگذاشتم از دوست داشتن وُ هـمه چیز، وَ حتمـا گاهی که سـرش خورد به سـنگ، بر مـیگرده و روزی روزگار حالیش میکنه آدم زندگیـش کـی بوده و …؛ من ولی دوست ندارم منتظر بشینم به این امید که ته مونده و تفالهی عشقِ دیگری برگرده به زندگیم، گیرم دوستش داشتم یا داشته باشم هنوز. بگذریم که معمولا هم این اتفاق نمیافتهها، بر نمیگرده آخر.
دوشنبه, فروردین ۲م, ۱۳۸۹
دلِ آدم براش میسوخت که با سرِ زیر وُ صدایِ شرمنده میگفت: « … از پلیس امنیت اخلاقی مزاحتمان میشوم.» که میگفت وظیفه دارد و اگر نکند سنگ رو سنگ بند نیست وُ هی سعی میکرد نامهوُ حکم در بیاره که یعنی مامور است و معذور. حالیش بود مزاحم شده. دلِ آدم برای شرمندگیاش میسوخت وقتی باور نمیکرد دوستیم وُ برای فیلم گرفتن از عید مردم جمع شدیم جهاننما. آدم دلش میسوخت وقتی تلفن زد به خانهی یکی دوتامان و باور کرد دوستیم – دشمن نیستم وُ شرمنده بود که: « عذر میخوام واقعا. من که بد حرف نزدم. جسارت نکرده باشم یک وقت.» … که جسارت کرده بود واقعا.
دلِ آدم میسوخت که خجالتزدگی چشمهاش را یک روز ابری، زیرِ عینکی آفتابی قایم میکرد و عین خیالش نبود وُ خیالش جای دیگری بود وقتی میشنید: « دیشب تو فلان خیابانِ پر ترافیک لاتها جلومان را گرفتند و پلیس نبود و فلانجای شهر – همه جای شهر – مخدر نقل و نبات است و امنیت نیست و کسی نیست برای امنیت و … . که ما هم مثِ شما نگرانیم برای نبود اخلاق و امنیت و این رسمش نیست و ابهانهست وُ رسم دوره زمونه عوض شده و بیفایدهست و دست بردارید وُ برید آمارهای خود ناجا را ببینید که با این کارها هیچ … »؛ حواسش نبود که نبود.
گمانم توی همهی این لحظهها فکر میکرده به کسی که دوستش داشته یا دارد، یا دلتنگ کسی میشده حتا، شایدم میخواسته این چند ساعت مانده به نو شدن سال، به جای عیدهایی که خراب کرده با بازداشت کردنهاش، کسی را میدیده و حرف میزدن و توی خیابونی راه میرفتن وُ گل میگفتن وُ گل میشنیدن و فال میگرفتن وُ میاومد: «رسید مژده که ایام غم نخواهند ماند / چنین نماد و چنین نیز هم نخواهند ماند.»
پی:
» به پیشنهاد امیر قرار شد این تجربه ی مشترک رو پستِ وبلاگهامون کنیم. امیر برای صد و دهمین یادداشتش از امنیت اخلاقی، مصونیت اراذل نوشته، لاله با از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست به روز شده، امنیت را حفظ کنید اخلاق پیشکش هم تیترِ یادداشت کوتاهیه از هخامنش .
.
» ناگفته نمونه حتا این دو سه روز که به خنده مدادم از هم میپرسیم : «شما چه نسبتی با هم دارید ؟» پُر از شرمندگیام و دلم میسوزه برا خودم که تو مملکتم جوونی که ریشش هنوز سبز نشده کامل، چند سال بعد هر دم عیدی احساسِ اندوهی داره از اینکه ۲۹ اسفند ۸۸ به خیال اینکه نوروز رو امن کنه برای مردم، مزاحم امنیت مردمش میشده.
چهارشنبه, اسفند ۲۶م, ۱۳۸۸
وقتِ پا سفره هفتسین بودنِ سال هشتاد و نه، گمونم آرزوم نو شدن باشه، آرزوهای نو شاید، دلِ نو، دلتنگی نو، خنده ی نو، گریه ی نو، دوست نو، شهرِ نو، خونهی نو، نوی هر چیزی که یه وقتی دوستش داشتم و دارم. فصلِ بهار سالِ بعد، به جای خوندن «باهارا شور شیرینم بر انگیز، شرار عشق دیرینم برانگیز»، شور نو میخوام، عشقِ نو، همه چیز نو، حول حالنا الا … .
مطمئن نیستم این چیزی باشه که خوشحالم کنه، شک ندارم ولی،که قدیمی شدن دوستداشتنها و دوستداشتنیهای قدیمی، آرزوهای قدیم، دلتنگیهای کهنه، گریههای کهنه و خندههای کهنه، خستهم کرده از بس نارس بودن، کال بودن همیشه، کامل نبودن همیشه. یا دیر بودن، گند شدن، گه شدن … که انگار کمتر چیزی به وقت و به جا بوده. بیشتر چیزی، دیر و زود داشته و سوخت و سوز.
وَ اگر اینقدر خوشبخت باشم که اسفند سال بعد، مثل الانا، مثل الانای این چند سال پیش، گلایه نکنم از خودم و دنیا و در و دیوار که : « رنگِ سال گذشته را دارد، همهی لحظههای امسالم / سیصد و شصت و پنج حسرت را، همچنان میکشم به دنبالم» … .
پی :
ما خسته و چای تازهدم بود / تاریکی و ترس، پشت دیوار.
جمعه, اسفند ۲۱م, ۱۳۸۸
تلونکا جانم، روزهای بچگی هیچ نمیخواستم و قصد نداشتم آدمبزرگ شم، خلبان شم، دکتر شم، مهندس شم، معلم شم؛ شاید میگفتم، ته دلم چیز دیگهای بود ولی. الان که داریم گپ میزنیم، چند ماهی از آبانِ بارونی شیراز وُ بیست و یک ساله شدنم گذشته وُ تو برای بیست و دومین جشنِ تولدت، منتظر بارونای اردیبهشتِ تبریزی که از راه برسن . باور نمیکنم من، باورت میشه ؟
» این پست ۲۶اسنفد۸۸ تصحیح شد تا تبریکی نیاد برای تولدی که نیست.
پنجشنبه, اسفند ۲۰م, ۱۳۸۸
از این که زود به زود وُ زیاد می نویسم: فلانی را بازداشت کردند یا به امید آزادی فلانی، شاید غمگین باشم، خسته نه. وَ این خسته نبودن از به یاد داشتن رفقامان، بارهای بار بیشتر از خسته نشدن آدم بدها از به زندان انداختن خوبترین آدمهای دنیاست.
شب دومیست که برای آزادی «صابر عباسیان» دست به دعا شدهایم که : الهی عَظُم البَلا وَ بَرحَ الخفاء وانکشفت الغَطاء وَ … .
دلتنگم.
خبر:
جمعه, اسفند ۱۴م, ۱۳۸۸
خیلی بچه که بودیم پشتِ سر هم قطار میشدیم و راه میافتادیم گردِ حیاط با آهنگِ «گلِ فنجونه، هویج هویج …» ؛ وَ هر کی هر جور عشقق میکشید میخوند: «فیل و فنجونه…. هویج هویج»، یا «دورِ فنجنونه، هویج هویج.»
مهم و بیمعنی «هویج هویج» بود اصلا. وَ مهم نبود چی میخونیم، چرا میخونیم، خسته که میشدیم دست بر میداشتیم وُ مثل بچهی آدم میشستیم سر جامون، یا خسته که میشدن از این سر و صدا، میشوندنمون سرِ جا، دست به سینه، ساکت.
مثِ حالاها که گاهی پُشت هم به راه میشیم وُ هر کی هر چیزی عشقش کشید وُ هر جور بلده میخونه، وَ مهمهاش، بی معنیه، بیمعناهاش مهم. مهم هم نیست چرا، چطور، چی میخونیم. خسته که شدیم دست میکشیم.
دوشنبه, اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸
… ، سعی در یادآوری غزلهای سعدی دقیقههای تو ترافیک بودن، دودِ سیگار که ردپای هواپیماها وقتِ دور شدنو به خاطر میآره، زنگِ تلفنهایی که موقعِ گز کردنِ کوچهخیابون به گوشم میخوره، صدای چاووشی که “توی دستِ تو اسیری خوبه …” میخونه، وَ چیزهایی از این دست – همین قدر ساده وُ همین قدر زیاد و همین قدر همهجا، چیزهایی شبیه ماهِ بلنِد آسمون حتا، ستاره حتا، یا ابر، وَ روزهای سردِ بارونی، هنوز وُ همیشه بهانههایی خوبند که از یاد نَبرم چشمهام، دستم، دلم، گـَلوم، همهام جایی گیره، که یادم نره مالِ کسیام، مالِ جاییام، جایی رو دوست دارم، کسی رو.