پنجشنبه, اسفند ۶م, ۱۳۸۸

بدون عنوان

… ماهی تو آب می چرخه و ستاره دست چین میکنه
اونوخ به خواب هر کی رفت
خوابشو از ستاره سنگین میکنه
می برتش، می برتش
از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا
نق نق نحس ساعتا، خستگیا، بیکاریا
.
.
.

» فروغ خزخزاد » علی کوچیکه

علی بحرانی | روزانه | ۴ نظر

بالا

یکشنبه, اسفند ۲م, ۱۳۸۸

بـــیـــپ

وقتی راننده​هایی که ماشین​شان بوق دارد، حالی​شان شود خلاف​​کاری​های کسی که بی​راهنما می​پیچد جلوشان یا بهشان راه نمی​دهد وُ این​ها، بیشتر از بی​ناموسی و حرومزادگی​اش مربوط به خراب بودن خانه از پایبست می​شود وَ روزی که هیچ دیگی به باقی دیگ​ها نگه روت سیاه، من می​رم گواهینامه​نامه​ی رانندگی بگیریم حتما.

علی بحرانی | جامعه, روزانه | ۳ نظر

بالا

پنجشنبه, بهمن ۲۹م, ۱۳۸۸

:-<

اصلا خوبی دنیا همینه که بی تو به آخر نمیاد، زمین نمی​رسه به آسمون وقتی که نیستی؛ شاید هم بدیش. بیشتر بدیش. خیلی بیشتر تَر.

علی بحرانی | روزانه | ۷ نظر

بالا

شنبه, بهمن ۲۴م, ۱۳۸۸

بازداشت شد.

محمد میرزایی رو ندیدم تا حالا، کتابخونه​ش رو چرا. گمونم از دیشب وقتِ زل زدن به در و دیوار بازداشتگاه که تاریک هم هست لابد، بیشتر از همه​چیز دلتنگ شده برای قفسه​هایی پُر پُر از کتاب​های درست و حسابی، وَ برای شب​هایی که زیر نورِ چراغ مطالعه چیز می​خوند یا ترجمه​ای می​نوشت، وَ لابد هوای ساز زدن هم زده به سرش، شایدم کمی دیوانِ شمس خوندن یا چند صفحه صحیفه​ی سجادیه.
دیدم تویِ عکس​هاش موهای سیاهِ بلند داره و لبخند​های همیشه، دست به دعا برداشتم که روزِ آزادی، یک تار از موهاش سفید نباشه، یک تارِ مو کم نشده باشد از سرش.

پی:
امیر میرزایی» حال همه​ی ما با تو خوب است.

علی بحرانی | روزانه | ۷ نظر

بالا

پنجشنبه, بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸

۲۲ / ۱۱ / ۸۸

دبستانی که بودیم، دهه​ی فجرها به صف​مان مـی​کردند وُ «بــیست و دوی بـهـمن، بیست و دوی بهمن، روز پـیـروزی ما … .» می​خواندیم یا «دیو چو بیرون رود…».
فکر می​کردیم این​ سرودها و حرف​هایی مثل آزادی و استقلال و جمهوری حرف​های خوبی باشد همیشه، ممنوعه نباشد هیچ​وقت، خـایه​ هم نمی​چسباندیم که موقع خواندن وُ گفتنشان، شاید تیری از تفنگ لباس شخصی​ها ناکارمان کند، گازی اشکمان را در بیاورد، باتوم بخوریم و شوکر برقی، یا ببرند توی کهریزک وُ اینها، ترتیب​مان را بدهند؛ جایزه هم بهمان می​دانند تازه، مداد رنگی بود بیشتر، یا ماژیک، شیش رنگ.

علی بحرانی | جامعه | ۲ نظر

بالا

سه شنبه, بهمن ۲۰م, ۱۳۸۸

معاریض

بَعد کسی هست بداند آدم​هایی که پذیرفته​اند «نظام جمهوری اسلامی اهل خیانت در آرای مردم نیست» وُ باور کرده​اند استبداد رای، اسمِ احمدی​نژاد را به عنوان رئیس​جمهور از صندوق بیرون آورده، شب نتیجه​ی انتخابات کاردشان می​زدی خون​شان نمی‌ریخت بیرون – چند وقت خواب و خوراک نداشتند، وَ این وقت​ها از این که در وُ دیوار پرُ از فحش و فضیحت​های خـط​خورده​ست غمباد می​گیرند، دِق می​کنند از دیدنِ دزد و پلیس بازی​ها وُ بزن و بُکش​هایی که پاسدار​ها با مردم راه انداخته اند ، … کابینه را نه نامشروع می​دانند، نه کار بلد و کارآمد و کاردرست، مشارکت منتقدانه با دولت دهم به نفعِ ثبات اقتصادی را بیشتر از گز کردن انقلاب تا آزادی می​پسندند، آدم​هایی که به مثال روز قدس مرگ بر اسرائیل گفته​اند وَ از این​که چند خیابان آن​طرف​تر گاز، اشکِ رفقاشان را در آورده دل​خورند، حالشان از نبود روزنامه​های به​درد بخور بهم خوره وُ اعتمادشان به بی​بی​سی بیشتر از بیست​وسی شده، دلشان می​تپد وُ تنگ شده باشد برای «استقلال – آزادی – جمهوری اسلامی» وَ برای «علی​ نیکویی» و «شهاب طباطبایی»، کسی می​داند اسم​شان چیه این​ آدم​ها ؟ سبزِ کم​رنگ مثلا ؟ بی​رنگ ؟ رنگارنگ !؟

علی بحرانی | روزانه | ۴ نظر

بالا

یکشنبه, بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸

گرداب

انگار حکومتِ نظامیِ ناگفته​ی مجازی مقرر باشد، چند روز قبل و بعد از هر ایام​اللهی، آمد و شُد به اینترنت قدغن است.
ارتش سایبری
کوچه​ و خیابان وِب سرک می​کشد. جلوی راه SMSها و ایمیل​ها ایست بازرسی گذاشته​اند. مسیج​ها نمی​رسد. مسنجر​ها و صندوق​های پست الکترونیکی باز نمی​شود. تلفن​ها خط نمی​دهد درست. همه​اش هم با بهانه​هایـی شبیه اختلال شبکه. فـکر کردن خر گیر آوردن بلانسب.

علی بحرانی | جامعه | ۳ نظر

بالا

شنبه, بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸

فردا پُر از آزادیه

این چـند وقته کاربـرای فـیس​بوکی دائم روی دـیوارِ هـم می​نویسن «طاقت بیار رفیق» وُ استیت می​کنن «غمِ زمانه خورم یا فراقِ یار کشم / به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟»

علی بحرانی | جامعه, روزانه | ۴ نظر

بالا

جمعه, بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸

آزاد کنید… آزاد کنید… آزاد کنید… .

علی نیکویی را آزاد کنید

|||| |||| |||| |||| |||| |||| |||| |||| |||| |||| |||| |||| ||

.
.

این چوب​خط​ها به تعداد روزهایی که علی نیکویی را برده​اند … .

|||||

علی بحرانی | جامعه, روزانه | ۲ نظر

بالا

پنجشنبه, بهمن ۱۵م, ۱۳۸۸

کجا برم که عطر تو، نپیچه توی لحظه​هام … .

آخرین بار، امید بود برایم حرف می​زد از آدم​هایی که دلشان را  جایی، نگاهی - حرفی می​بَرد وُ چیزی را تا آخر دنیا، جا می​گذارند. چیزی جا می​ماند وُ بعدها که می​روند پیِ کار و زندگی​شان … ، یک وقت​هایی که مالِ قدم زدن با کسی​ست، وقتِ فیلم دیدن، قهوه نوشیدن، خوابیدن وُ بیدار شدنِ با کسی​ست، ته دلشان بی​هوا خالی می​شود وُ آن جایِ خالی را با خیالِ چیزی که جا گذاشته​اند پُر می​کنند.
… دنیای​شان را پُر می​کند، به گه می​کشد، دل​تنگی کسی که چیزی را، لحظه​ای، یکِ وقتِ خیلی دوری، جا گذاشته​اند پیشیش، بعد از شنیدش صدایش / بعد از زل زدنِ به چشم​هاش / تویِ گرمی دستش.

علی بحرانی | روزانه | ۵ نظر

بالا


Credits and stuff

© روزها | Powered by Tofale.ir. | Baahaar by Khashayar | Top