پنجشنبه, اسفند ۶م, ۱۳۸۸
بدون عنوان
… ماهی تو آب می چرخه و ستاره دست چین میکنه
اونوخ به خواب هر کی رفت
خوابشو از ستاره سنگین میکنه
می برتش، می برتش
از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا
نق نق نحس ساعتا، خستگیا، بیکاریا
.
.
.
پنجشنبه, اسفند ۶م, ۱۳۸۸
… ماهی تو آب می چرخه و ستاره دست چین میکنه
اونوخ به خواب هر کی رفت
خوابشو از ستاره سنگین میکنه
می برتش، می برتش
از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا
نق نق نحس ساعتا، خستگیا، بیکاریا
.
.
.
یکشنبه, اسفند ۲م, ۱۳۸۸
وقتی رانندههایی که ماشینشان بوق دارد، حالیشان شود خلافکاریهای کسی که بیراهنما میپیچد جلوشان یا بهشان راه نمیدهد وُ اینها، بیشتر از بیناموسی و حرومزادگیاش مربوط به خراب بودن خانه از پایبست میشود وَ روزی که هیچ دیگی به باقی دیگها نگه روت سیاه، من میرم گواهینامهنامهی رانندگی بگیریم حتما.
پنجشنبه, بهمن ۲۹م, ۱۳۸۸
اصلا خوبی دنیا همینه که بی تو به آخر نمیاد، زمین نمیرسه به آسمون وقتی که نیستی؛ شاید هم بدیش. بیشتر بدیش. خیلی بیشتر تَر.
شنبه, بهمن ۲۴م, ۱۳۸۸
محمد میرزایی رو ندیدم تا حالا، کتابخونهش رو چرا. گمونم از دیشب وقتِ زل زدن به در و دیوار بازداشتگاه که تاریک هم هست لابد، بیشتر از همهچیز دلتنگ شده برای قفسههایی پُر پُر از کتابهای درست و حسابی، وَ برای شبهایی که زیر نورِ چراغ مطالعه چیز میخوند یا ترجمهای مینوشت، وَ لابد هوای ساز زدن هم زده به سرش، شایدم کمی دیوانِ شمس خوندن یا چند صفحه صحیفهی سجادیه.
دیدم تویِ عکسهاش موهای سیاهِ بلند داره و لبخندهای همیشه، دست به دعا برداشتم که روزِ آزادی، یک تار از موهاش سفید نباشه، یک تارِ مو کم نشده باشد از سرش.
پی:
امیر میرزایی» حال همهی ما با تو خوب است.
پنجشنبه, بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸
دبستانی که بودیم، دههی فجرها به صفمان مـیکردند وُ «بــیست و دوی بـهـمن، بیست و دوی بهمن، روز پـیـروزی ما … .» میخواندیم یا «دیو چو بیرون رود…».
فکر میکردیم این سرودها و حرفهایی مثل آزادی و استقلال و جمهوری حرفهای خوبی باشد همیشه، ممنوعه نباشد هیچوقت، خـایه هم نمیچسباندیم که موقع خواندن وُ گفتنشان، شاید تیری از تفنگ لباس شخصیها ناکارمان کند، گازی اشکمان را در بیاورد، باتوم بخوریم و شوکر برقی، یا ببرند توی کهریزک وُ اینها، ترتیبمان را بدهند؛ جایزه هم بهمان میدانند تازه، مداد رنگی بود بیشتر، یا ماژیک، شیش رنگ.
سه شنبه, بهمن ۲۰م, ۱۳۸۸
بَعد کسی هست بداند آدمهایی که پذیرفتهاند «نظام جمهوری اسلامی اهل خیانت در آرای مردم نیست» وُ باور کردهاند استبداد رای، اسمِ احمدینژاد را به عنوان رئیسجمهور از صندوق بیرون آورده، شب نتیجهی انتخابات کاردشان میزدی خونشان نمیریخت بیرون – چند وقت خواب و خوراک نداشتند، وَ این وقتها از این که در وُ دیوار پرُ از فحش و فضیحتهای خـطخوردهست غمباد میگیرند، دِق میکنند از دیدنِ دزد و پلیس بازیها وُ بزن و بُکشهایی که پاسدارها با مردم راه انداخته اند ، … کابینه را نه نامشروع میدانند، نه کار بلد و کارآمد و کاردرست، مشارکت منتقدانه با دولت دهم به نفعِ ثبات اقتصادی را بیشتر از گز کردن انقلاب تا آزادی میپسندند، آدمهایی که به مثال روز قدس مرگ بر اسرائیل گفتهاند وَ از اینکه چند خیابان آنطرفتر گاز، اشکِ رفقاشان را در آورده دلخورند، حالشان از نبود روزنامههای بهدرد بخور بهم خوره وُ اعتمادشان به بیبیسی بیشتر از بیستوسی شده، دلشان میتپد وُ تنگ شده باشد برای «استقلال – آزادی – جمهوری اسلامی» وَ برای «علی نیکویی» و «شهاب طباطبایی»، کسی میداند اسمشان چیه این آدمها ؟ سبزِ کمرنگ مثلا ؟ بیرنگ ؟ رنگارنگ !؟
یکشنبه, بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸
انگار حکومتِ نظامیِ ناگفتهی مجازی مقرر باشد، چند روز قبل و بعد از هر ایاماللهی، آمد و شُد به اینترنت قدغن است.
ارتش سایبری کوچه و خیابان وِب سرک میکشد. جلوی راه SMSها و ایمیلها ایست بازرسی گذاشتهاند. مسیجها نمیرسد. مسنجرها و صندوقهای پست الکترونیکی باز نمیشود. تلفنها خط نمیدهد درست. همهاش هم با بهانههایـی شبیه اختلال شبکه. فـکر کردن خر گیر آوردن بلانسب.
شنبه, بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸
این چـند وقته کاربـرای فـیسبوکی دائم روی دـیوارِ هـم مینویسن «طاقت بیار رفیق» وُ استیت میکنن «غمِ زمانه خورم یا فراقِ یار کشم / به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟»
جمعه, بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸
|||| |||| |||| |||| |||| |||| |||| |||| |||| |||| |||| |||| ||
.
.
این چوبخطها به تعداد روزهایی که علی نیکویی را بردهاند … .
پنجشنبه, بهمن ۱۵م, ۱۳۸۸
آخرین بار، امید بود برایم حرف میزد از آدمهایی که دلشان را جایی، نگاهی - حرفی میبَرد وُ چیزی را تا آخر دنیا، جا میگذارند. چیزی جا میماند وُ بعدها که میروند پیِ کار و زندگیشان … ، یک وقتهایی که مالِ قدم زدن با کسیست، وقتِ فیلم دیدن، قهوه نوشیدن، خوابیدن وُ بیدار شدنِ با کسیست، ته دلشان بیهوا خالی میشود وُ آن جایِ خالی را با خیالِ چیزی که جا گذاشتهاند پُر میکنند.
… دنیایشان را پُر میکند، به گه میکشد، دلتنگی کسی که چیزی را، لحظهای، یکِ وقتِ خیلی دوری، جا گذاشتهاند پیشیش، بعد از شنیدش صدایش / بعد از زل زدنِ به چشمهاش / تویِ گرمی دستش.