دوشنبه, بهمن ۵م, ۱۳۸۸

پیش‌بینی نشده

… شازده‌ها و خسروانی که سربلندتر از آن هستند که سرشان به سنگ بخورد، سنگ به سرشان خواهد خورد. ابرهه شاهد است!

» محمود فرجامی » ضدتوضیحی درباره فیلترینگ تازه

علی بحرانی | جامعه | دیدگاه‌ها خاموش

بالا

جمعه, بهمن ۲م, ۱۳۸۸

۰۳:۱۱

هیچ نمی​دونم روزهای بعد از امشب، در لحظه​های دل​تنگی برای تو، چه باید کرد … . اون لحظه حتما فکری براش می​کنم و کاری، دیدن فیلمی، تلفن زدن به دوستی، قدم زدنی، باز کردن کتابی، چیزی. اما الان نه، نمی​دونم.

علی بحرانی | روزانه | دیدگاه‌ها خاموش

بالا

جمعه, دی ۲۵م, ۱۳۸۸

خشایار

25 دی - تولد خشایار زندیاوری
خشایار عزیزم،  تلخی و سنگینی پیشامدهایی که در بیست​سالگی من و سالِ بیست​ و دومین زندگی​اَت، به رویا وُ امید ما طعنه زده​ست، مجال نمی​دهد که حرف​های خوب​خوب بنویسم وُ آرزوهای خوب​خوب داشته باشم؛ گیرم تولد کسی باشد که حرف زدن با او خوب است، حرف​های او خوب است، دوستی​اش خوب است، وَ همه​چیزش.
شمع​های کیک تولدمان، سال به سال بیشتر می​شود و آروزهایمان، کم​تر، کوتاه​تر، دورتر. … بُگذار اما، به بهانه​ی روزِ اولِ بیست​ و​ سه ساله شدنت، ته دل خـودم وَ توی گوشِ خدا چند آرزو بخوانم …، بـاور کن هیـچ​وقت بـاور نکردم زندگی بـناست هـمین​طـور که هست بمـاند، خـوش نشود.

… آمین.

پی:
» خشایار : بیست​و​پنجم دی​ماه
» سپیده : نامه – پانزده

علی بحرانی | دوستانه | ۱۲ نظر

بالا

یکشنبه, دی ۲۰م, ۱۳۸۸

چـند روز بعد از قُـبا

شیرازی​ها اگر نگاهی به تقویم نیندازند، از خانه که پا به کوچه می​گذارند، شال و کلاه نخواهند کرد، وَ دنیا را اشتباه می​گیرند با  روزهای خرداد که آفتابِ ملایمی دارد و شهر از عادتِ حادثه پُر است.

… کم​ترچـیزی در این زمستـانِ بی​برف وُ باران سرِ جـای خودش نـشسته؛ وَ اگـر ریـش وُ چـفیـه​ی همیشه​شان نبود وُ صدای ویـراژ مـوتورهاشان را نـمی​شناختیم، هـیچ باورمان نمی​شد آن​ها که قصدِ آتش زدنِ «مـسجد آتـشـی​ها» را کرده​اند، سـنگ​ وُ چـماق​شان شـیشه​ها و حرمـتِ بیـتِ «آ سید عـلی​مـحمد» را شکسته، آن​ها که از دسشتان تـرانـه​ی «… جمعه​ها خون جای بارون می​چکه» را زمـزمه مـی​کـنیم،​ همـان​هایی هـستند که در صـفِ نمـاز جـمـعه، شانه​ به شانه​اشان نیت مـی​کردیم، دوسـتشان داشتیم وُ صـدایـشـان مـی​زدیـم: «بـرادر»

علی بحرانی | جامعه, روزانه | ۱۱ نظر

بالا

جمعه, دی ۱۸م, ۱۳۸۸

کادو

دلتنگ توام
پاهایم فرو می​ریزند و به​سوی خانه​ات می​شتابند
دلتنگم

اسبی سپید کنار خیابان پیانو می​زند
و سپاهی از سنجاقک​ها زنی را دفن می​کنند
قصه​ی غریبی​ست زندگی

مردی​ سال​هاست که شب می​چیند
تا جوانی موهایش را به​دست آورد
دریا می​گرید
و ساحل، ماهیان مرده را در آغوش می​گیرد

بازی بی​برنده​ای​ست زندگی
زندگی مشق مرگ نوشتن است
و ما مدادهایی که کوتاه و کوتاه​تر می​شویم

علی !
آیا یادی از من به جا می​ماند ؟
آن​گاه که چون کلاغی کور
پای در انتهای شب می​گذارم وُ سیصد سال می​میرم … .

.

» مهران چهرازی » ۱۲ آبان ۸۸

علی بحرانی | دوستانه | ۷ نظر

بالا

جمعه, دی ۱۱م, ۱۳۸۸

فشار بر پایین

… یه سری از اصلاحاتیا انگار معتقدن ما اگه به​جای این​که با سرعت حلزون حرکت کنیم، مثل لاکپشت باشیم خیلی خطرناکه.

علی بحرانی | جامعه | دیدگاه‌ها خاموش

بالا


Credits and stuff

© روزها | Powered by Tofale.ir. | Baahaar by Khashayar | Top