به اندازهی آنها که کارت بسیج توی جیب دارند وُ روز روشن روی هر دیواری که دلشان کشید، به عالم و آدم «مرگ بر…» میگویند وُ هیچکس جسارت اینکه به رویشان بیاورد بالای چشمشان ابروست را ندارد، سهمی میخواهم از دیوارهای شهر برای چیز نوشتن، بیآنکه کسی به ابروی بالای چشمم گیر سهپیچ بدهد.
دیواری که یادگاریای به رویش جا بگذارم مثل:
« خُرم آنروز کزین منزل ویران بروم … / علی – دی ۸۸»
دیواری که به هر رنگی خواستم درش بیاورم و حتی اگر گمان کردم حق است رویش بزرگ بنویسم: «مرگ بر کسی – چیزی»، نترسم – بنویسم.
دیواری برای خودِ خودم که شاید رویش نوشتم: « دوستت دارم P »؛ و این نوشته را تا روز مبادایی که کفگیرم به تهِ دیگ خورد و روی دیوارم برگههای «آموزش خصوصی فلان یا بهمان» نصب کنم، دست نخورده نگه دارم.
این بیخبریِ طولانی وُ دلشورهی مدام برای نیکویی و تارخ و آگنجی که باشد؛ اینکه دو تا فسقلی، صفحه به صفحهی کتابِ «پسری که هیچ ستارهای نداشت» را با ماژیک خطخطی کنند تا لابد به تو حالی کرده باشند دیدنِ رنگ سبز همیشه هم خوشحالی ندارند، وَ پیامکِ دمِصبح که: … سبزها در عزای مبارزی بزرگ، آیتالله العظمی منتظری به سوگ نشستند، … / .
این چند وقت، وقتهایِ خواب دیدن، آدمهای زندگیام با چهرهیِ اولین دختری که دوست داشتهام به سراغم میآیند. پُر واضح است حرفهایی که توی خواب میشنوم از کسِ دیگریست، وَ خود او کسِ دیگریست اصلا، … اما واژهها از دهانِ اولینِ دختری که دوست داشتهام بیرون میآیند، و نگاههای کسِ دیگری، از چشمهای اولین دختر زندگیام، و نوازشِ کس دیگری، با انگشتانِ کسِ دیگری. … وَ آنقدر این رویا، کابوس است که هرچند خسته، باز به صورتم آبِ یخ میپاشم وُ برایِ قهوه، آبجوش میگذارم که از دست این خواب، بیدار بمانم.
…
دیشب تا از کلافگی فکرهای ناجورِ و بیگاه، به هوای بوی پرتقالها رسیدم به درِ حیاط، یادم آمد شهریورِ همین تابستان به اصرار از پدر خواسته بودم که درختِ بدقوارهی کمثمر را از ریشه از باغچه پاک کند، تا بهجای بلندی و سبزی یک درخت، صدها گلِ کوچک و رنگارنگ بکارم، … وَ حالا باغچهی خانهمان بدون درختِ پرتقال و خاکِ خالیست. فروغ خواندنم گرفت: « … برادرم شفای باغچه را، در انهدام باغچه میداند.»
…
به عادتِ سالانه، خانهمان سیاهپوش شده و آمادهی عزاداریست. وَ من، نوار پارچهای «باز این چه شورش است …» را که به دیوارها میبستم، دلم شور افتاد برای همهی آنهایی که امسال بعد از «یاحسین»، «میرحسین» خواهند گفت؛ که مبادا گلولهای ظهر عاشورا بنشیند به قلبشان، یا شامِ غریبان را توی تاریکیِ انفرادی، شمعی برای روشن کردن نداشته باشند. … دلم با همهی آنهاست.
چند روزیست علی نیکویی، محمدعلی تارخ و سعید آگنجی به جرمِ … (بأی ذنب؟) آبخنک مینوشند وُ آبِ خوش از گلویِ هیچکداممان پایین نمیرود از نگرانی وُ دلتنگی.
این روز و شبها انگار، تمام کوچه های شهر زندان شده باشد، لحظه لحظهی انفرادی دوستانمان،هم سلولیهایشان خواهیم شد؛ … صبحها با نورِ کمرمقی که از دریچهای کوچک، امیدِ روز تازه را به دیوارهای سردِ و سیاه بازداشتگاه میپاشد، بیدار میشویم وُ هر شب روی تختهای پایهلقِ حُلفدونی، خوابِ خوشِ آزادی میبینیم.