پنجشنبه, آذر ۵م, ۱۳۸۸

بخوان ای همسفر با من

صدای​ خوبِ سپیده خوب است که وقت​های غمگینی بگوید: چند تا نفسِ عمیق بکش و کمی دعا کن. گریه​های ساعت ۱۱ شب بعد از چند نفسِ​ عمیق وُ قدم زدنِ روی پلِ باغ​صفا خوب​ست در لحظه​هایی که کفش​ها وقتِ راه رفتن، روی زمین کشیده می​شود وُ شانه​هایت افتاده​تر، قدت از همیشه وُ همه​ی دنیا کوتاه​تر است.
به حالِ این روزها باید گریه کرد. باید زار زار « … اللهم فرج عن کل مکروب» خواند و « اللهم رد کل غریب، اللهم فک کل اسیر، اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین،​ اللهم … »

علی بحرانی | دوستانه, روزانه | ۱۲ نظر

بالا

سه شنبه, آذر ۳م, ۱۳۸۸

دوم آذر

هر شب تو را بی​جستجو می​یافتم اما
نگذاشت بی​خوابی بدست آرم تو را امشب

علی بحرانی | sideblog | نوشتن نظر

بالا

یکشنبه, آذر ۱م, ۱۳۸۸

سعدی یک

شوق است در جدایی  و جور است در نظر / هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم … /  سعدی

علی بحرانی | sideblog | نوشتن نظر

بالا

شنبه, آبان ۳۰م, ۱۳۸۸

Short Message Service

En dialog ro bozorg neveshtam va zadam tuye otagham: HICHVAGHT BE KASI YA CHIZI UNGHADR VABASTE NASHO KE NATONI DAR ARZE 30 SANIE RAHASH KONI VA BERI ON SAMTE KHIABUN.
(Mackali, Makhmase, Sakhteye: Michel Man)

Sender: Mehran Chehrazi.
Message Center: +9891100500.
Sent: 21-11-2009   ۱۱:۱۰:۱۰

علی بحرانی | روزانه | ۵ نظر

بالا

دوشنبه, آبان ۲۵م, ۱۳۸۸

و من گریه​ام می​گیرد

گریه​ام می گیرد، در این جغرافیای خسته​ی بلاتکلیف که دامنِ پر خارش را تا آخرِ دنیا کشیده است.
گریه​ام می گیرد؛ نه برای رفتار متروک ابر، یا روزنامه​های عصر، یا جمعه​های دیوانه؛ برای تنهایی، تعمید، دانایی، عشق، شادمانی از کف رفته، … برای ماهیان با آن پوستِ پولک​پولکشان که به رودخانه نیامدند، وَ برای هر آنچه به زندگی پیوندمان می​دهد.
حالا تو سبب گریه​ی مرا می​دانی، وَ می​دانی که هیچ​چیز به قدرِ خنده​های تو، نوزادِ ماهیان، وَ گلی که به سپیده​دمی می​شکفد، خوشبختم نمی​کند.

.
.
و من گریه​ام می​گیرد » دلواپس تو نیستم » بشنوید با صدای مانی رهنما

علی بحرانی | روزانه | دیدگاه‌ها خاموش

بالا

شنبه, آبان ۱۶م, ۱۳۸۸

این​جا،​ زندگی فـیـلتـر است

نمی​دانم آن​ها که چند شبی​ست رویِ خط​هایِ اینترنت موش​هایی دوانده​اند تا هیچ صفحه وُ پیام​رسانی باز نشود،  مشترک​های موردِ نظر را از دسترس خارج کرده​اند، وَ جلوی راهِ پیامک​هایمان سد می​بندند، هیچ فکر می​کنند: «مـن و تو چـقدر همدیگـر را دوست داریم،​ چقدر دوریـم وَ چقدر دلـمان برای هم تنگ شده​ست؟ … هیچ فکر می​کنند شاید تو می​خواستی برای تولدم تبریکی بفرستی؟»

علی بحرانی | جامعه, روزانه | ۱۷ نظر

بالا

پنجشنبه, آبان ۱۴م, ۱۳۸۸

شب یک شب دو

آدم دلش می​خواهد بپرد نامه​رسان را همان​طور که نشسته روی موتور وُ دفتر وُ خودکار دستش گرفته وُ کلاهِ کاسکت به سر دارد، محکم بَغل بگیرد وُ سفت ببوسد …، وَ دلش می​خواهد کتاب​های نیمه خوانده را نیمه رها کند وُ کرکره​ی همه​ی کارهای دنیا پائین کشیده شود وُ بنشیند کتابی که پستچی آورده را ده​ها بار و بلکه هم بیشتر وَرق بزند، بو کند.

پی:

تنها پیوندِ میانِ ما، خطِ نازکِ همین فاصله است.

علی بحرانی | دوستانه | دیدگاه‌ها خاموش

بالا


Credits and stuff

© روزها | Powered by Tofale.ir. | Baahaar by Khashayar | Top