صدای خوبِ سپیده خوب است که وقتهای غمگینی بگوید: چند تا نفسِ عمیق بکش و کمی دعا کن. گریههای ساعت ۱۱ شب بعد از چند نفسِ عمیق وُ قدم زدنِ روی پلِ باغصفا خوبست در لحظههایی که کفشها وقتِ راه رفتن، روی زمین کشیده میشود وُ شانههایت افتادهتر، قدت از همیشه وُ همهی دنیا کوتاهتر است.
به حالِ این روزها باید گریه کرد. باید زار زار « … اللهم فرج عن کل مکروب» خواند و « اللهم رد کل غریب، اللهم فک کل اسیر، اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین، اللهم … »
En dialog ro bozorg neveshtam va zadam tuye otagham: HICHVAGHT BE KASI YA CHIZI UNGHADR VABASTE NASHO KE NATONI DAR ARZE 30 SANIE RAHASH KONI VA BERI ON SAMTE KHIABUN.
(Mackali, Makhmase, Sakhteye: Michel Man)
گریهام می گیرد، در این جغرافیای خستهی بلاتکلیف که دامنِ پر خارش را تا آخرِ دنیا کشیده است.
گریهام می گیرد؛ نه برای رفتار متروک ابر، یا روزنامههای عصر، یا جمعههای دیوانه؛ برای تنهایی، تعمید، دانایی، عشق، شادمانی از کف رفته، … برای ماهیان با آن پوستِ پولکپولکشان که به رودخانه نیامدند، وَ برای هر آنچه به زندگی پیوندمان میدهد.
حالا تو سبب گریهی مرا میدانی، وَ میدانی که هیچچیز به قدرِ خندههای تو، نوزادِ ماهیان، وَ گلی که به سپیدهدمی میشکفد، خوشبختم نمیکند.
نمیدانم آنها که چند شبیست رویِ خطهایِ اینترنت موشهایی دواندهاند تا هیچ صفحه وُ پیامرسانی باز نشود، مشترکهای موردِ نظر را از دسترس خارج کردهاند، وَ جلوی راهِ پیامکهایمان سد میبندند، هیچ فکر میکنند: «مـن و تو چـقدر همدیگـر را دوست داریم، چقدر دوریـم وَ چقدر دلـمان برای هم تنگ شدهست؟ … هیچ فکر میکنند شاید تو میخواستی برای تولدم تبریکی بفرستی؟»
آدم دلش میخواهد بپرد نامهرسان را همانطور که نشسته روی موتور وُ دفتر وُ خودکار دستش گرفته وُ کلاهِ کاسکت به سر دارد، محکم بَغل بگیرد وُ سفت ببوسد …، وَ دلش میخواهد کتابهای نیمه خوانده را نیمه رها کند وُ کرکرهی همهی کارهای دنیا پائین کشیده شود وُ بنشیند کتابی که پستچی آورده را دهها بار و بلکه هم بیشتر وَرق بزند، بو کند.