پنجشنبه, مهر ۲م, ۱۳۸۸

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد

دلم یک دوست ِ برای خودم می خواهد که وقتی باهاش قدم می زنم به من نگوید که دلش چقدر برای یکی تنگ شده و بگوید: دلش برای من تنگ بوده و من هم بهش نگویم که چقدر دلم برای یکی تنگ شده است و بگویم: چقدر این روزها دلم هوای تو را داشته. وَ به من نگوید کاش یکی اینجا بود که کمی خوشحالش می کرد، و من هم به اش بگویم: “خوشحالی یعنی که تو اینجایی و کنار هم راه می رویم، … حالا می یای بریم جایی بشینیم و چای بنوشیم، یه دل سیر به هم نگاه کنیم  و … یه دل سیر حرف بزنیم ؟ / … . “

… وَ برویم.

چند خط بالا را ۱۵ بهمن ۸۷ نوشته بودم. امشب «امیر میرزایی» که برآورده شدنِ آرزوی «یک دوستِ برای خودم» شده بود، دارد ساکش را می بندد و سومِ مهر راهی اراک می شود که بازیگری بخواند.
نمی توانم بگویم خوشحال نیستم.

… گمان نمی کنم حالا حالاها طعمِ چایی هایِ «کافه فروغ» وُ خـوبیِ قدم زدن هایِ شبانـه ی کوچـه پس کوچه هایِ شـیراز وُ گـل گفتن وُ گـل شنیدن های با امیر میرزایی از یـادم برود. گمان نمی کنم به یـادآوردن این ها دلتنگیِ کمی باشد که یادش همیشه به خیر است …، که شیراز شده شهرِ دلتنگی ها و دوری هام از چیزهای خوب، از آدم های خوب.

شیراز، شهرِ تنهایی های من است وُ حالا که احمد و امیر را هم ندارد، نمی شود بگویم تنها نیستم.

علی بحرانی | دوستانه | ۱۷ نظر

بالا

چهارشنبه, مهر ۱م, ۱۳۸۸

دفاع مقدس

… این خاکِ نیم سوخته و این همه درختِ نیمه جان، حالا، خونِ تـَر، شهیدِ تازه می خواهند.

و من فکر می کنم نام دشمنِ تشنه به خونِ ما، «اسـکـنـدر» اگر بود یا «صدام حسین»، گوشتمان را که می خورد استخوانمان را دور نمی ریخت شاید …، ضحاک ها اما، همیشه خودی تر از این حرفا، بی دین تر وُ ناجوانمردتر از این حرف هاند.

پی:

شب است و چهره ی میهن سیاهه / نشستن در سیاهی ها، گناهه / تفنگم را بده تا ره بجویم / که هرکه عاشقه پایش به راهه …. .

» شب نورد» بشنوید با صدای محمدرضا شجریان

علی بحرانی | جامعه | ۱۰ نظر

بالا

چهارشنبه, شهریور ۲۵م, ۱۳۸۸

خبرگـُذاری فارس

چند سالِ پیش که برای اولین مرتبه www.farsnews.com را در نوار آدرسِ اینترنت اکسپلورر وارد کردم، خوشحال بودم از پیدا کردنِ وبسایتی با خبرهایِ همیشه دستِ اول. خبرگزاری ای که هر وقت و بی وقت خبری تاره برای خواندن داشت، تارنمایی که نیمه شب ها هم به روز می شد.

آن روزها اما …، دُرست و حسابی معنایِ «مزدور قلم بدست» را نمی دانستم، حالی ام نبود «نان به نرخ روز خوری» یعنی چه؟ آن روزها حتا واژه هایی مثل «رسانه ی مستقل»، «خبرگزاری غیر دولتی» و «بنگاه خبرپراکنی» به گوشم نخورده بود اصلن.

علی بحرانی | جامعه | ۱۰ نظر

بالا

دوشنبه, شهریور ۲۳م, ۱۳۸۸

هنوز تشنه ام

« … و این بود انشای من درباره ی تابستانِ خود را چگونه گذراندید؟» را که می گفتم وُ انشا به آخر خط که می رسید، گمانم این بود اگر مِهرماه ها، اَزمان می خواستند به یاد بیاوریم وُ می نوشتیم «تابستان خود را چگونه نگذرانده ایم» به درد بخور تر بود، مهم تر بود.

.
.
.
زاده شدم
که لباس نو بپوشم
جمعه ها تعطیل باشد
در تابستان
آب سرد بنوشم
عشق را باور کنم
کلمات مرا به ستوه نمی آورد
انگشتانم
در میان برگهای درختان
تسلیم روز می شود

لباسها بر تنم
کهنه است
من
در تابستان آب گرم
می نوشم

هنوز تشنه ام

» شعر از احمدرضا احمدی (شعر کامل را از این جا بخوانید)

علی بحرانی | روزانه | ۶ نظر

بالا

سه شنبه, شهریور ۱۰م, ۱۳۸۸

زندان نامه

… در آدمیزاد خصلتی وجود دارد که سبب شکل گیری این تحلیل های امیدوارانه می شود. آدمی به آینده امیدوار است و در این موارد به خودش امید می دهد که با رفتن آقای الف و آمدن آقای ب ممکن است اوضاع بهتر شود. این تحلیل بیش از آنکه تحلیل واقعیت بیرونی باشد، انعکاسی از امیدها و آرزوهای آدمی است.

+ عباس عبدی » گفتگو با فرارو (۹ شهریور ۱۳۸۸) » توکلی، روغن ریخته را نذر امامزاده کرد!

علی بحرانی | جامعه | ۱۰ نظر

بالا


Credits and stuff

© روزها | Powered by Tofale.ir. | Baahaar by Khashayar | Top