دوشنبه, تیر ۲۹م, ۱۳۸۸
جبر است به تـرک
جـدی تریـن گـلایه ای که الهه، همسرِ مهدی متجلی – مهمترین رفیقِ زندگیم – از خُـلق و خوی من داشت، این بود که می دید همیشه تلاش داشتم تا روی جدی ترین احساس ها و خواسته هام سرپوش بگذارم، خودمو با دل مشغولی هایِ بی خودی دست به سر کنم و چیزهایـی جدی رو فراموش کنم.
تنها کسی بود که بی پرده از جیک و پیک زندگی وُ اون چه در من می گذشت با خبر می شد و خوب خبر داشت اصرارهای بی موردِ پُرتوجیهم برای به دست نیاوردن، یا دست کشیدن از چیزها وُ کسانی که سپری کردن روزگار بدون اون ها دشوارتر می شد، چطور رمق و شادی رو از حال و روزم می گرفت.
… گلایه داشت وُ مدام به یادم می آورد که: این از یاد بردن ها وُ دل بریدن ها، این از دست دادن ها وُ نرسیدن ها، این به روی خودت نیاوردن ها وُ حواست رو به کوچه ی علی چپ پَرت کردن ها …، روزی برات خیلی گرون تموم میشه.
پی :
جبر است به اعتیاد / جبر است به ترک / چه کسی از اختیار افسانه می سازد / در میان این همه مقیدهای چهار بعدی !؟
» مهدی محسنی – بلاگ جمهور در سیصد و شصت