دوشنبه, تیر ۸م, ۱۳۸۸
- همین که ما را ول کردند خودش یک جور تعقیب و گریز است !
- دیگر کتکمان که نمی زنند … .
- ول کردن به امان خدا خودش یک جور کتک زدن است .
» ساعت نحس – گ.گ.مارکز
«سال ها شکایت داشتیم که چرا در این شهر هیچ اتفاقی نمی افتد. مثل این که مشیت الهی این است که تمام چیزهایی که سال ها بود اتفاق نمی افتاد، حالا پشت سر هم بیاید.» / همان
شنبه, تیر ۶م, ۱۳۸۸
ساعت ها می نشینم روی نیکمتِ پارک، بدونِ هیچ جُم خوردنی، و بازی بچه ها را که نگاه می کنم، توپ سرخ و سپید و آبی-شان که قل بخورد تا پیش ِ پای من، آن قدرها رمق نمانده برایم که به ضربه ای توپ را پس بدهم به صدایِ «… آقا اون توپّـو می ندازی !؟» … که در دلم به قـدِ کهنگی همه ی تارِ موهای سپیدِ پیرمردها نا نمانده به چیزی.
وَ حالا می شود وُ می توانم – و شاید هم می خواهم – به جای هر چه پیرمرد که یک پایش لبِ گور است، بروم بمیرم.
… چشم هام، به اندازه ی کم سویی چشمِ پیرمردهای کوچه،تار شده و کم سو ، وَ همه یِ عینک هایِ پشتِ ویترینِ عینک فروشی های شهر را کم آورده برای دیدن.
خستگی مانده به جانِ پاهام، آرتروزِ همه ی پیرمردهای شهر را جمع کرده توی زانُوم و درخت های دنیا را عصا عصا کم دارم که بایستم روی پای خودم، … وَ دست هایم که می لزرد مثلِ رقص برگ ها و شکوفه ها بر درختِ پرتقالِ حیاط خانه مان – وقتی که بادهای سردِ پائیزی بی وقت در باهار می وزد -، دست های تو که نامت را، نگاهت را، آلزایهمرِ پیرمردی ام دارد خط می زند از یادم، کم آورده برای لحظه ای آرامِ آرامِ آرام.
چهارشنبه, خرداد ۲۷م, ۱۳۸۸
می دونی باهار جان! حالا که فکر می کنم می بینم همه ش تقصیرِ منه وقتی این راننده، اون کاسب، این مهندس، اون معلم و این همه آدم دور و برم، حرفِ حسابشون این بود که « … هر کسی رو خودشون بخوان می ذارن»، من نمی پذیرفتم. / … شُد باهار.
…
… این روزا با ترس ِ توپ و تانک و مُسلسل چشمامو هم می ذارم و با صدای توپ وُ ترکش، با صدای شلیکِ تانکـا و چکمه ی سربازایی که تو خوابم رژه می رن، از خواب می پرم.
چهار روزه از صدای زنگِ تلفن و صدای درِ خونه، از صدای پچ پچِ آدما …، از بلند کردن صدای تلویزیون و ورق زدن روزنامه، از بوقِ ماشینا، از قدم زدن تو پیاده رویِ خیابون، حتی از صندلی گذاشتن دمِ پنجره وُ فنجونِ قهوه به دست، کوچه رو دید زدن می ترسم وُ با این که حس می کنم همه چیزمو ازم گرفتن، که چیزی نمونده برام واسه از دست دادن، اما … یه دنیا می ترسم از همه ی دنیا.
خسته-م، دلتنگیام جا نمیشه تو این اتاقی که چهار روزه پامو ازش بیرون نذاشتم. چهار روزه که چهل سال گذشته به من وُ به قدِ چهل سال کز کردنِ گوشه ی یه چاردیواری خسته-م… .
کاش یه کمی از شونه های تو می رسید بـاهار، واسه این همه بغضی که دارم وُ برای این همه ترس و تنهایی … .
ما به خرداد پر از حادثه، عادت داریم.
سه شنبه, خرداد ۱۹م, ۱۳۸۸
در زندگی ام، روزهایی بوده – یا فقط فکر می کنم روزهایی این چنینی هم به چشم دیده ام – که بدونِ ترس حرفِ دلم را، وَ هر حرفم را، به زبان می آوردم، وَ باور نمی کنم آن روزها آدم هایی هم بودند که از بُلند بُلند حرف زدن وحشت داشتند وُ سرشان فقط توی لاک خودشان می ماند … . یادم می آید چنین روزهایی را داشته ام که حتی بشود حرف های گنده تر از دهانم بـزنم … وَ گـمانم یک شب از همان روزها بود که عاشق شدم.
من هنوز کتاب هایی که آن دوره ها خوانده ام را دوره می کنم، دوستشان دارم؛ هنوز دوستانِ آن روزهایم یادشان بخیر است، وَ دوست دارم صبح ها که از خواب پا می شوم، ریخت و قیافه ام سال ها برگردد عقب وُ برسد به روزهایی که به جای این همه چین و چروک پیشانی ام، خنده باشد روی لبـهام، … یک شب از این همه خستگی خوابم ببرد وُ در روزهایی بیدار شوم که دلم خوش باشد، وَ مردم کوچه – بازار، کمتر به هم فُحش بدهند.