یکشنبه, خرداد ۱۰م, ۱۳۸۸
… آخرش رو کرد به من و گفت: رفته ستاد احمدی نژآد که ببینه چه خبره، یک برگه گذاشتن جلوش که درخواستت-و بنویس – رسیدگی می کنیم، درخواست چند میلیونی وام داده بود … ، چشمکی زد و پرسید: راستی … تو چی بهت می ماسه ستاد موسوی ؟ چیزی هم هست …؟ این همه زور می زنی میرحسین رای بیاره چی بهت می دن ، چیکاره می شی تو دولتش؟
جواب دادم: منتقد دولت.
دوشنبه, اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۸
دل خوشی که نداشته باشی، شب که شد، خستگی یک روز می مونه به تنت آخرش. و من چقد خستگی از قیافه م می باره این چند روز. و چقد خوابم میاد، و چقد خوابم نمی بره از خستگی زیاد… .
از تو و فاصله با تو / از تو با حضوری دلتنگ / تنها مونده بغضی سنگین / که تو سینه می زنه چنگ … . همه ی گوشم امشب با قطعه ی «فاصله» ی محمد اصفهانی ست.
دوشنبه, اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۸
… یکی باید بیاید و خیال همه را راحت کند. وقتی که آمد و یک چای نوشید، بگوید که «آقا جان، سختیها تمام نمیشوند.»
خیلی فرق خواهد کرد.