پنجشنبه, اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۸۸
دلم می خواست رها می شدم از چیزهایی؛ شبیه آواز ِ آوازه خوانی که روی سِن ساز می زَد، که می دیدم صدایش رها بود و تصنیف ِ «… بی خبرم از خود» می خواند، هنگامی که من با رفیق ِ بغل دستی ام، در ِ گوشی از تیترهای روزنامه و اخبارِ درگوشی می گفتیم.
…
نمی دانم کِی ، چند ماه یا چند سال بعد می شود که، … فنجان ِ داغ ِ چای دست گرفته ایم برای دَر کردن خستگی روزهای سختمان، شب هایی که از پی یک لقمه نان بودن لابد، بر می گردیم به مبل های زهوار درفته ی خانه، وَ بی شک، حسرت ِ قهوه های «بوفه گالری فروغ» که این روزها با تلخی خبرهای ِ سیاسی می نوشیم، می آید سراغمان؛ و یاد دوستی هایی که نکرده ایم، حرف هایی که در دل داشتیم و نزده ایم، آوازهایی که نشنیدیم و نخواندیم، و ساعت هایی که به گفتن «زنده باد- مرده باد – زنده باد مخالف من» هدر داده ایم ، شاد/یا/ غمگین مان می کند … .
نمی دانم کِی، نمی دانم به چه کسی (شاید برادر کوچکم یا فرزندم)، وقتی تیترهای روزنامه را بُـلند بلند برایم می خواند، با لحنی که به دلسوزی می ماند (دلسوزی نیست آخر، حسرت است، بی امیدی ست … ) می گویم: ول کن عزیزم …، بی پدر و مادر است سیاست؛ ول کن.
شنبه, فروردین ۲۲م, ۱۳۸۸
مسعود ده نمکی آن چه را نتوانسته بود در سال های شصت – هفتاد، با «خودی و غیر خودی کردن» در «شلمچه» اش، با چماق به دست گرفتن، وَ با اشک ِمردم را در آوردن، به «غیر خودی ها» بقبولاند، امروز صمیمی و خودمانی، با اخراجی ها، با لبخند نشاندن بر لبِ مرد و زن و کودک، با «واویلا لیلی … » و « … ای مرز ِ پُر گهر» به تماشاچیان فیلم هایش حالی می کند.
اخراجی ها، مردم را با صف های طولانی سینما آشتی داده اند، با روزهای جنگ، آژیر های سرخ، هر کوچه یک شهید، با «چو ایران نباشد تن ِ من مباد» ، با دوست داشتن ِ هم، وَ با لبخند زدن آشتی داده اند. اخراجی ها حکایتی از شادی ها و غم های ِ روز های سخت ِ یک ملت ، و روایتی عامیانه از ایران برای همه ی ایرانیان است.
مسعود ده نمکی، به جای رنگ پاشیدن به دست ِ آستین کوتاه ها وُ قیچی کردن ِ کروات ها، به عوض ِ «یا روسری یا تو سری …» گفتن ها، این روزها پاسداری ست که رنگی نو به ارزش های از رنگ و رو رفته می دهد، وَ حاجی ها وُ کرواتی ها را زیرِ سقف ِ سینما، کنارِ هم نشانده است، در تلافی آن همه سردر سینماها را پائین کشیدن ِ دهه ی شصت.
حالا جنگ تمام شده، آب های زیادی از آسیاب افتاده، وَ مدیر مسئول و سردبیر هفته نامه ی توقیف شده ی «شلمچه»،هنوز از جنگ می نویسند و از جنگ می گوید، از جنگ فیلم بر می دارد. … او با کسی جنگ ندارد دیگر.
باید به احترام «مسعود ده نمکی» ایستاد، وَ اگر کـلاه داشت، از سَر برداشت.
در کوی نیک نامان ما را گذر نباشد
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را