شنبه, فروردین ۸م, ۱۳۸۸
تو اگر بودی این جا، امشب، می دیدی که آروم روی صندلی نشسته م. وَ آرنج ِ دست ِ چپم رو روی میز گذاشتم، و صورت ام رو تکیه دادم به کف ِ دستم. می دیدی که آروم نشستم روی صندلی … . وَ چیزهایی با خودم می گم.
وَ اگر سیگار داشتم ، اگر پنجره داشت اتاقم … رو به روی حیاط می ایستادم، پشت به تو، … به درخت ِ نارنج ِ باغچه زل می زدم. … اگر این جا بودی ، وَ به دیوارِ نزدیک ِ در ِ اتاق تکیه داده بودی، نور ِ کمرنگ ِ شعله ی فندکم رو می دیدی، وَ می شنیدی صدامو که بت می گفتم:
«عزیزم، چراغو خاموش کن.
لطفا.
در ِ اتاق رو هم ببند. / … ممنونم »
تو اگر این جا بودی ، وَ اگر بودی امشب ، … قورت می دادی بغضت رو.
وَ می گفتی : « شب به خیر … . »
وَ چراغ رو خاموش می کردی. … وَ درو می بستی.
…
تو اگر این جا بودی، حرف هایی داشتیم برای هم. حرف هایی گفته بودیم به هم.
پنجشنبه, فروردین ۶م, ۱۳۸۸
دبستان که بودم هیچ وقت از این که برای خوندن نماز در مدرسه کارت های امتیاز می دادند خوشم نمی اومد. علی رغم این که دانش آموز مقید به امور مذهبی هم به نظر می اومدم، اما همیشه ته ِ دلم بیشتر از این که به مقام هایی که در مسابقات قرآن و احکام و … داشتم افتخار کنم، شرمسار بودم که چرا آهنگ های « Black Cats » رو تا به حال نشنیدم و نمی دونم «جونی جونی یار جونم … » رو کی خونده.
در عالم بچگی تصور می کردم همکلاسی ها بخاطر این که پای ثابت مراسم مذهبی ام دوستم ندارند. در واقع هیچ نقطه اشتراکی بین خودم و همسن و سال هام پیدا نمی کردم که بتونم دوست ِ خوبی داشته باشم. می خواستم به همه شبیه باشم، و متأسف می شدم که بلد نبودم به معاون پرورشی مدرسه “نه” بگم ؛ وَ اگر به جای کلاس ِ نقاشی و ورزش و زبان، منو برای تمرین سرود و قرآن و حدیث و … ، به دفتر پرورشی می بردند، سکوتم به معنی رضایت قلمداد می شد.
از همه ی این ها گذشته، اندوه بار ترین ِ لحظه ها برای من روزهایی بود که مسئول پرورشی، به مدرسه نمی اومد و از من می خواستن پیش نماز ِ نماز جماعت بشم.
این درست که من نماز رو به عربی ِ صحیح می خوندم، وَ بلد هم بودم ادای پیش نمازها رو به خوبی در بیارم، اما عادتم شده بود وقتی دیگران بهم اقتدا می کنند، قبل از توی محراب ایستادن، وضوم رو باطل می کردم تا … .
امروز می خوام از دانش آموزهای سال های ۷۷ و ۷۸ «دبستان دکتر هشترودیِ» شیراز خواهش کنم: لطفا کارت های امتیاز ِ نمازشون رو پس بیارن. نماز ِ پیش نمازشون باطل بوده.
جمعه, اسفند ۳۰م, ۱۳۸۷

بچهها بهار
گلها وا شدند،
برفها پا شدند،
از رو سبزهها
از رو کوهسار
بچهها بهار!
داره رو درخت
میخونه بهگوش:
«پوستین را بکن
قبا را بپوش.»
بیدار شو بیدار
بچهها بهار!
دارند میروند
دارند میپرند
زنبور از لونه
بابا از خونه
همه پیِ کار
بچهها بهار!
» شعر: نیمای یوش
» عکس: خشایار » برای دیدن سایز بزرگ این جا رو کلیک کنید.
دوشنبه, اسفند ۱۹م, ۱۳۸۷
.
.
.
سپس شاهزاده گفت: تنها کسی که من برای ازدواج برگزیده ام دختر شماست.
و در این موقع دختر پادشاه گفت: تنها کسی که من مایل به ازدواج با او هستم شاهزاده می باشد.
… و بدین ترتیب آن دو با هم ازدواج کردند ؛ و از آن به بعد در کنار هم با خوبی و خوشی زندگی کردند.
یکشنبه, اسفند ۱۸م, ۱۳۸۷

جنگ جنگ است دیگر. «درست نیست که ما در خانه بنشینیم و انتظار داشته باشیم صدام خود به خود از خاک مقدس ایران، وطن ما، بیرون رود .»
و خب همین است که یک «علی بحرانی» ۱۵ ساله درس و کار و زندگی را رها می کند و بلند میشود می رود جبهه تا یازدهم آبان ۶۱ در عملیات محرم، اسمش یک پیشوند شهید بگیرد، … و احتمالا کوچه ای، خیابانی، مدرسه ای، چیزی هم برای یادمانش شهید می شود.
…
من شش سال و یک روز بعد از شهادتش به دنیا آمده ام و اتفاقی امروز صبح اسمش را دیدم.
الان می توانم بگویم: افتخار می کنم همنام کسی ام که « آنقدر به خدا ایمان داشت که سپیده ی شهادت در آسمان ایمانش طلوع کرد. » یا نه … اصلا بپرسم و اعتراض کنم که: مگر زور ِ یک بچه ی ۱۵ ساله به کلاشینکف و توپ و تانک و مسلسل می رسد که لباس تکاوری به تن کند؟ …
… و می توانم خیلی چیزها بگویم.