پنجشنبه, اسفند ۸م, ۱۳۸۷
من گاهی می کنم این کارو. عینکم رو از چشم هام می گیرم و تو جیبم قایم می کنم ، وَ راه می افتم توی کوچه هایی که پاهام بهشون عادت کرده وُ میشه با سوی ِ کم چشم از چاله چالوه هاش گذشت. هیچ کس رو ندیدن ، سلام نکردن به آشناهایی که بدون ِ عینک نه می بینی و نه میشناسیشون … وَ گوش ها رو تیز کردن برای شنیدن ِ صدای ِ یک سلام … ، گاهی می کنم این کارو… .
دوشنبه, اسفند ۵م, ۱۳۸۷

بزرگ شدن اتفاق ِ خوبیست برای ما، وقتی این روزها زندگی دارد به دهانمان تلخ می شود و دل مان از غصه می ترکد و آن قدرها خوشحال نیستیم که بال دربیاوریم. بزرگ شدن اتفاق ِ خوبیست حالا که زندگی به خوبی دعاهایی که خوانده ایم و می خواستیم که بشود، پیش نمی رود، بزرگ شدن اتفاق خوبیست که طاقتمان به زندگی قد بدهد. وَ تو به اندازه ی همه ی غم های پشت عینکت، بزرگ شده ای سپیده.
تولدت مبارک.
تفاله با درخت خشایار زندیاوری و انار سپیده صریحی برگشته و به روز است.
جمعه, اسفند ۲م, ۱۳۸۷
دو جانباز جنگ خود را به آتش کشیدند و … مردند؛ به همین راحتی. کک کسی هم نگزید.
از شما که پنهان نیست، از خدا چه پنهان، این آتش ها از گور ِ کسانی بلند می شود که می خواستند نفت را بیاورند پای سفره های مردم و … یکی از همین روزها دامن خودشان را هم می گیرد.
پی :
جناب آقای لاریجانی ، «من سمع مسلماً ینادی یا للمسلمین … فلم یجبه فلیس بمسلم»
یکشنبه, بهمن ۲۷م, ۱۳۸۷
به مادرم حسودی ام می شود. کاری جز رفت و روب و ظرف شستن و غذا پختن، کاری جز روزمره گی ندارد. همه چیز زندگی اش تکرار است، جز سپیدتر شدن رنگ موهاش.
کم تر از من می خندد و بیشتر گریه می کند. ساعت ها می نشیند پای سجاده، مفاتیح الجنان می خواند و گریه می کند. دوست های کمی دارد و نگرانی هایش همیشگیست. از صدای گریه اش، و از لحظه هایی که رو به روی تلوزیون می نشیند و یادش می رود به تلوزیون نگاه کند ، می توانم بفهمم که چقدر تنهاست و تنهائی اش چقدر قدیمیست. از من، برادرهایم و پدرم تنها تر است و دلش از همه مان بیشتر غصه دارد.
اما هیچ وقت ندیده ام زندگی به نظرش بی خودی بیایید، به نظر من چرا، زندگی بی خود است، الکیست.
چهارشنبه, بهمن ۱۶م, ۱۳۸۷
با سهیل رضانژآد از تلوزیون پرتاب ماهواره ی ملی امید رو می دیدم، و دائما می گفتیم: دروغه ! … اه ! چرا نمی ترکه ؟! چی میشه اگه منفجر بشه ؟ خدا کنه آمریکا تو فضا بزنتش… .
هر دو احساس می کردیم در این نوآوری ها چیزهایی خواهد بود نه برای راحتی زندگی مان، حس مان این بود که ماهواره کوچولوی ایرانی، با خودش چیزی دارد برای محدود کردنمان، چیزی که جان به لبمان کند،مثل فیـ ـلترینگ، مثل بستن روزنامه ها، و … و … و … تصور ما از ماهواره ی امید همچنین چیزهاییست. / … و از این که نمی توانستیم با دیدن پیشرفت کشورمان از خوشحالی بال در بیاوریم، بی نهایت غصه دار بودیم، هستیم و … .
سه شنبه, بهمن ۱۵م, ۱۳۸۷
دلم یک دوست ِ برای خودم می خواهد که وقتی باهاش قدم می زنم به من نگوید که دلش چقدر برای یکی تنگ شده و بگوید: دلش برای من تنگ بوده و من هم بهش نگویم که چقدر دلم برای یکی تنگ شده است و بگویم: چقدر این روزها دلم هوای تو را داشته. وَ به من نگوید کاش یکی اینجا بود که کمی خوشحالش می کرد، و من هم به اش بگویم: “خوشحالی یعنی که تو اینجایی و کنار هم راه می رویم، … حالا می یای بریم جایی بشینیم و چای بنوشیم، یه دل سیر به هم نگاه کنیم و … یه دل سیر حرف بزنیم ؟ / … . “
… وَ برویم.