دوشنبه, بهمن ۷م, ۱۳۸۷
جلسه ی شورای هماهنگی بزرگداشت دهه ی فجر ِ کارگروه پیشگیری از اعتیاد ، با حضور نمایندگان استانداری، ستاد مبارزه با مواد مخدر و تشکل های غیر دولتی بهزیستیست. به نظرم می آید همه خودشان را جدی گرفته اند، اما من خنده ام گرفته و به زور نمی خندم. گریه ام گرفته و به زور گریه نمی کنم.از این که تشکل های غیردولتی هول کرده اند هر چه بیشتر خودشان را دولتی و مهرورز نشان دهند و از این که دولتی ها همه کاره ی جمعیت های غیردولتی شده اند، از این که تنها حرف به میان نیامده، صحبت از محتوای مراسم است و همه از امروز فقط به فکر خودی نشان دادن در بولتن های کاری اند، و از تصویب اجباری حضور پور شور سازمان های مردم نهاد با براکاردهایشان در مراسم راهپیمایی ۲۲ بهمن ، از این حرف ِ در گوشی ِ: «با اعضای تشکلم می روم راهپیمایی و چند تا عکس می اندازم و …» ، از این که نه دولتی ها از اوضاع و نتایج مباحث راضی اند و نه غیردولتی ها، و از تلاش هر دو طرف برای تغییر نکردن چیزی، از تصور مسئولین دولتی که به خیالشان به صرف دعوت جمعیت های مردمی برای همکاری طرحی نو در می اندازند و سفاهت تشکل های غیردولتی که می خواهند ادای کلیشه کاری های معمول را در بیاورند، گریه ام گرفته و گریه ام را گرفته ام. … .
احمد کنارم نشسته، در گوشم می گوید: از فکر پیگیری طرح خانه ی پیشگیری بهزیستی با همکاری تشکل های دیگر درآمده / از جلسه که آمدیم بیرون حرفش این بود که: غالب جمعیت هایی که در بهزیستی فارس اند، بی برنامه، بی هدف، کار نابلد و بی تاثیر شده اند و تا وقتی ماهیت کارشان “فعالیت برای فعالیت” است، همینی اند که هستند … .
سه شنبه ۶ بهمن.
دوشنبه, بهمن ۷م, ۱۳۸۷
نامردها کسانی اند که نصف شب از خواب بیدارت می کنند و خودشان می گیرند می خوابند. دوست دارم احمد بحرانی و سهیل رضانژاد وقتی بیدار شدند این نوشته را بخوانند.
و البته نامَردی دامنه ی وسیعی دارد که یکی از مصادیق دیگرش فیـ ـلتر کردن ورق پاره ی مریم بهرمن عزیز است که این روزها در ورق پاره در تبعید می نویسند.
شنبه, بهمن ۵م, ۱۳۸۷
در خیابان منتهی به منزل همراه برادرم قدم می زدیم، دو موتور سوار جلوی راهمان را گرفتند، چاقو کشیدند و … . این اتفاق چند ماه پیش در یک شب نه چندان تاریک و جایی نه چندان خلوت اتفاق افتاد.
مدتیست هر صدای موتوری مرا به وحشت می اندازد و همیشه پیش از این که قدم از قدم بردارم، حواسم را جمع می کنم که مبادا چیزی شبیه دزد، دور و برم باشد.
…
امروز در یک صبح روشن، و در یک جای شلوغ، من و دوستانم سوار یک النگاس ِ سپید و سبز شدیم ، و در جایی که شلوغ و روشن نبود، حسابی مورد ارشاد قرار گرفتیم، تهمت و توهین شنیدیم، فحش و فضیحت شنیدیم … / آخرش که در برگه ی گزارش گشت ارشاد نوشته شد: “فلانی ها مشکلی از نظر پوشش ظاهری، عدم رعایت عرف و اخلاق و زیر پا گذاشتن شئونات اسلامی و اجتماعی نداشتند، و تنها محرمیتشان محرز نبود – که محرز شد – “، تعهد دادیم که مِن بَعد مشکلی از نظر پوشش ظاهری و حفظ عرف و اخلاق نداشته باشیم ، و شئونات اسلامی را رعایت کنیم / … تا رهایمان کردند.
من و دوستانم اما، از این به بعد، هر جا که بخواهیم راه برویم، بخندیم، گریه کنیم، و هر جا که بخواهیم نفس بکشیم، خوب حواسمان جمع است که خدایی نکرده، چیزی شبیه پلیس آن طرف ها نباشد.
پنجشنبه, بهمن ۳م, ۱۳۸۷
به طور قطع وقتی از طرفداران نظریات اقتصاد آزاد و بازار باز باشم، می باید منتقد اصول و نتیجه ی بخش عمده ای از تفکرات و سابقه مدیریت اقتصادی میرحسین موسوی هم باشم. با این حال آنچه از راهکار اقتصادی دولت دهم جمهوری اسلامی ایران برایم مهم تر است، بر جای ماندن چیزی به نام اقتصاد است.
مدتیست به این یقین رسیده ام که دولتی با ریاست میرحسین موسوی، کارآمد ترین مجموعه برای برون رفت از وضع نابسامان اقتصاد فعلی، و بهترین گزینه برای نجات اقتصاد هشل هفت ایران است ، و رئیس جمهور شدن هر گزینه ی دیگری اصلا صرف نمی کند !
پنجشنبه, بهمن ۳م, ۱۳۸۷
هیچ وقت به کمونیست های ایرانی و راست های مسلمان اعتماد ندارم. آدم های زیادی معتقدی اند و معمولا از آن ور بوم می افتند. بگذریم از این که همیشه نگران بی اخلاقی های بد موقع شان هستم، معتقدم لیبرال مسلک های ایران، در عمل خوش فکر تر، متعهدتر، با مرام تر و اخلاق مدارترند.
دوشنبه, دی ۳۰م, ۱۳۸۷
تو نگاه هایی کرده ای و من حرف هایی به تو گفته ام ، و ما ، همدیگر را دوست داشتیم.
هیچ چیز مثل اولش نمی شود. گیرم ادای روز اول را در بیاورم و به جای اسم کوچکت به تو بگویم : «خانم فلانی» ، و مثل روز های اول ، به من بگویی «شما» .
ما یکدیگر را دوست داشته ایم. تو حرف هایی گفته ای و نگاه هایی کرده ام ، …. و حالا که می خواهیم بی خیال هم باشیم، هیچ چیز مثل روز اولش ، نیست که نیست .
پنجشنبه, دی ۱۹م, ۱۳۸۷
این آخرین باریست که وقتی یکدیگر را در خیابان دیدیم، لبخند زدیم و برای هم دست تکان دادیم.
فردا، تکمه ی یخه ی پیراهن ِ سفیدم را بسته ام ، و روسری تو مدام روی موهای قهوی ات سُر می خورد. … ، فردای همین خیابان که نگاهمان به هم افتاد ، سرمان را پائین می اندازیم، چیزهایی زیر لب می گوئیم ، به زندگی فکر می کنیم و آرام از کنار هم می گذریم.