سه شنبه, شهریور ۹م, ۱۳۸۹

به نقل از دانشنامه​ی آزاد ویکی​پدیا

نمونه شعر

دیده بگشا ای به شهدِ مرگِ نوشینت رضا
دیده بگشا بر عدم ای مستیِ هستی فزا
دیده بگشا ای پس ازسوء القضا حسن القضا
دیده بگشا ازکرم، رنجورِ دردستان، علی
بحرِ مرواریدِ غم، گنجورِ مردستان، علی
دیده بگشا رنجِ انسان بین و سیلِ اشک وآه
کبرِ پستان بین و جامِ جهل و فرجامِ گناه
تیر و ترکش، خون وآتش، خشمِ سرکش، بیمِ چاه
دیده بگشا بر سِتم، دراین فریبستان، علی … .

ویکی پدیا » محمدعلی معلم دامغانی

علی بحرانی | روزانه | ۲ نظر

بالا

چهارشنبه, شهریور ۳م, ۱۳۸۹

مانیفستی در توجیه خریت​های پیشِ رو

باید از پدرم گلایه کنم که هیچ وقتِ خدا به من نگفت از یک​جاهایی به بعد دیگر حالی​ات می​شود این حکمت عامیانه​ی « بکش تا کشته نشی » قاعده​ی بازی وُ زندگی​ست. وَ نگفت که «پسرهای بزن د​ر رو» و «دخترهای بده در رو» وُ آدم​هایی که کلاه گذاشتن و برداشتن از هم را، خوبِ خوبِ بلد شده​اند، دیگر لزوما آدم​های بدِ زندگی​ات نیستند وُ می​شوند آدم​های عادی وُ به قاعده​ و محترم.
نگفت از یک جاهایی به بعد کلاهت را باید دو دوستی بچسبی که باد نبردش پس معرکه. نگفت بایست پی کسی بری که حالا سوارِ خر است.

باید گله کنم از همه​ی آن​هایی که می​دانستند و نمی​گفتند یک وقتی برایت جا می​افتد ، همرنگی با جماعت و باری به هر جهتی وُ حزبِ بادی شدن، آن​قدرها هم عیب و عار نیست. باید گلایه داشتم باشم از همه ی آن​هایی که نگفتند: «چه کاریه خلافِ جهتِ آب شنا کردن؟» … وَ نگفتند روزگار لاکردار با آن​ها که جلوی نامروتی​اش قد خم نکرده​اند، خوب تا نمی​کند وُ کمِ کمِ دوتایش میکند، اگر بیشتر و بدتر نکند.

همان وقت که کشیش بهمن، برایم انجیل می​خواند که «مثل مار هوشیار و مثل کبوتر بی​آزار باش» باید یکی می​خواباندم زیر گوش راستش، وَ شک ندارم نه تنها رویش را برنمی​گرداند که طرفِ چپِ صورتش را هم با سیلی سرخ کنم، که می​زد شل وُ پلم می​کرد. … وَ من شاید، حالا زبانِ چرب​تری داشتم، دلِ سخت​تری، زندگیِ به روال​تری.

علی بحرانی | روزانه | ۳ نظر

بالا

دوشنبه, شهریور ۱م, ۱۳۸۹

روزهای بی کلام و کلمه

نیمه​شبی، چند ساعت از شهریورِ سالِ صبر و استقامت نگذشته، صدای قیصر امین​پور یادم اومد که « … عمری​ست لبخندهای لاغرِ خود را در دل ذخیره می​کنم، باشد برای روزِ مبادا »؛ وَ گمونم شد ایـن روزها، درسـت هـمون روزهـای مـبادای مـاست که بـاید بـا لبخنـدی از پـس​انداز خاطراتِ خوش و روزهای خوشی که از ما گـذشتـه، بـا قامتی سـرافـراز، هر چـند مـجـروح و … به روزها و هفته​ها و سال​های پیشِ رو سـلام کنیم.

این چند خط برای هانیه یوسفان.

علی بحرانی | دوستانه, روزانه | ۳ نظر

بالا

یکشنبه, خرداد ۹م, ۱۳۸۹

کافه​نشینی

بهم ریختگی​ها از من نشت کرده به زمین و هوا و همه چیز، و حتا انگار ریخته به فنجون​ چای و قهوه​مون که گپ​های کافه​نشینیِ این شبا هم خر تو خر شده و بی​سر و ته.
از فیلم مستند کارتن​خوابی که زندگشیو به پای تریاک دود کرده و دیالوگِ « تا این که زد و گرفتن منو. البته من خوشحال شدم از این که گرفتنم. چون شهامت خودکشی رو نداشتم دیگه. دیگه این مرد اون مرد سابق نبود. یک شکست خورده بود.» حرف​ها کشیده میشه به حکمِ دادگاه​های معترضین به انتخابات خرداد۸۸، که سنگین​تر از بی​گناهیِ رفقامونه، و چند سال زندان بودن لابد سایه​شو همیشه می​ندازه به زندگی تعزیری خورده​ها وُ حرف به میون می​آد از این​که هستن بعضی​هاشون که کسی رو دوست دارن و این دوریِ نابه​جا، سال​های سختی میشه براشون وُ از کجا که با دردِ زندان و دردِ دوری، غمِ جدایی ناگزیر نشه ؟! … که کسی میگه برای دل​دادگی​های آقایون نگران نباشید زیاد، «عشق در پسرها از بین نمی​ره و تنها از دختری به دختر دیگه منتقل میشه» و یکی شاهدشو از منزوی می​خونه که: «من عاشق خودِ تو ام ای عشق و هر زمان / نامی زنانه بر تو نهادم بهانه را … .»

علی بحرانی | جامعه, روزانه | ۹ نظر

بالا

یکشنبه, خرداد ۲م, ۱۳۸۹

بدون عنوان

از درِ خانه که بیرون زد، نَفَسش راحت شد. با خیالِ تخت، دستش – پناهِ سوراخی ریز که گیجیِ توتون​های سرخ ِ بهمن، دیشب روی پیراهنش کار گذاشته بودند، وَ مادر، نباید می​دید – راه افتاد سمتِ مخفی​ترین جیبِ کیفش، بَس که دلش سیگار می​کشید.

پی:
برای مهدی جلیلوند و امید سعیدی

علی بحرانی | روزانه | ۵ نظر

بالا

چهارشنبه, اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹

از دل گریخته​ها

آمد نشست کنارم و دست کشید به موهای سیاهم و گفت:​ «حبیب، تار سفید زده تو موت. ببینم حبیب نکنه … »
نگذاشتم حرفش را تمام کند. فریاد زدم: «ماهی. هَوایی شدم هَوایی … » و خودم را ول کردم در بغلش که در تمام دنیا فقط او بود که حال دلم را می​فهمید.

» مسعود بهنود » از دل گریخته​ها » حبیب

علی بحرانی | روزانه | ۵ نظر

بالا

دوشنبه, اردیبهشت ۲۰م, ۱۳۸۹

تخطئه

موندم انگشت به دهن که یک دولت چقدر می​تونه بی​مسئولت باشه تا در روزهایی که هنوز دلهره​های شلوغی خیابون​ها وُ صدای تیر و تفنگ و تکبیر از دل مردم نرفته، مدام تن شهروندانش رو بلرزونه که یکی از همین روزای نزدیک زلزله خونه خرابتون می کنه؛ وَ به عوض ارائه تسهیلات نوسازی و ایمن​سازی ساختمون​ها، راهکارِ مراعات حجاب رو پیش پای تهرانی​ها بگذاره.
… وَچقدر شکم سیری می​خواد که ماجراجویانه، از توهمِ حمله​ی اتمی آمریکا به ایران حرف به میون بیاره تا مردمی که دلِ سفره​های کوچیکشون ضعف رفته، مردمِ از خروس​خون تا بوقِ سگ، سگ دو زَن، مردمِ همیشه دست از پا درازتر، هر شب ترسو تر از شب پیش کپه​ی مرگشونو بذارن.

علی بحرانی | روزانه | ۷ نظر

بالا

پنجشنبه, اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۹

یکی بود ، یکی نبود

زندگی به زحمتش می​ارزید اگر عصرِ دیروز، چراغ​های قرمز، هیچ وقتِ​ خدا سبز نمی​شد وُ ترافیک، ترافیک می​ماند وُ صدای موزیکی که تو تاکسی هی ریپیت می​شد، فقط کمی بُلندتر بود: « آره منم دوسِت دارم، محاله تنهات بذارم، تو وصله​ی جونِ منی، منم فقط تو رو دارم … »
آره.

علی بحرانی | روزانه | ۴ نظر

بالا

شنبه, اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۹

مثلا عارفانه

سفر که می​روی
نمازِ من
شکسته می​شود … .

علی بحرانی | روزانه | ۴ نظر

بالا

یکشنبه, فروردین ۲۹م, ۱۳۸۹

خیال

خوب نیستم، اون​قدر که سیگارامو یکی در میون، سر و ته آتیش می​کنم. می​پرسی: چی شده ؟ اتفاقی افتاده؟ … که بگم: « نه باهار، نه. ولی دوباره روزگاریه که روزهاش اتفاقی نمی​افته و شب​هاش چیزی نمیشه، هیچ چیز. هیچی. می​دونی اصلا باهار، اصلا … . »
سیگارتو می​گیری طرفم که یعنی: نگو چیزی، نگو و بیا، بگیر بکش سیگار منو، که شاید خوب بشی امشب، خوش می​شی.
پُک می​زنم به سیگار نیمه​ت و قورت می​دم دودشو؛ خاموشش می​کنم، با همه​ی زورم فشارش می​دم تو زیر سیگاری و قاطی سیگارای نصفه​​​سوخته​ی دیگه. میخندی با تمامِ قشنگی​ای که بلدی و داری.
… بهمن​مو روشن می​کنم، سر و ته باز.

علی بحرانی | روزانه | ۴ نظر

بالا


Credits and stuff

© روزها | Powered by Tofale.ir. | Baahaar by Khashayar | Top