دوشنبه, شهریور ۱م, ۱۳۸۹

روزهای بی کلام و کلمه

نیمه​شبی، چند ساعت از شهریورِ سالِ صبر و استقامت نگذشته، صدای قیصر امین​پور یادم اومد که « … عمری​ست لبخندهای لاغرِ خود را در دل ذخیره می​کنم، باشد برای روزِ مبادا »؛ وَ گمونم شد ایـن روزها، درسـت هـمون روزهـای مـبادای مـاست که بـاید بـا لبخنـدی از پـس​انداز خاطراتِ خوش و روزهای خوشی که از ما گـذشتـه، بـا قامتی سـرافـراز، هر چـند مـجـروح و … به روزها و هفته​ها و سال​های پیشِ رو سـلام کنیم.

این چند خط برای هانیه یوسفان.

علی بحرانی | دوستانه, روزانه | ۳ نظر

بالا

چهارشنبه, اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۹

; )

چقدر خوب است که آدم می تواند یواشکی بیاید اینجا/فضولی.

س.ص

علی بحرانی | دوستانه | نوشتن نظر

بالا

سه شنبه, فروردین ۲۴م, ۱۳۸۹

آزادی بوی خون میده

سگ دل​هامون رو خورده بود وُ گمون می​کردیم اگر آزادی دست بده روزی روزگاری، بی​هراس می​نویسیم، روزنامه در می​آریم، کتاب​هامون بی ممیزی از زیر چاپ بیرون می​آد وُ تابلوی عکس​برداری ممنوع از دیوارها جمع میشه. که می​تونیم بی​دلهره بخندیم و گریه کنیم. بی​دلهره خواب خوش ببینیم وُ از خواب و خیال​هامون برای هم حرف ​بزنیم.

دست روی دست گذاشته بودیم وُ دست بسته، که اگر پرنده​ی آزادی بشینه رو سیمِ برق کوچه​​مون، ترس پر می​گیره از هرچی ترانه و آوازه. دست به سینه ایستاده بودیم که شاید آزادی شبیخون بزنه به وحشت ما، به دست​های ما، به خودکار و کاغذ ما، به دهنِ ما، به دل ما.

دست​بندها که به مچ روزنامه​ها و روزنامه​چی​ها بسته شد، کتاب​ها که از زیر زمین سبز شدن، آوازها که زیر زمینی شد، حرف​ها که زیر زیرکی​تر به زبون اومد، وَ آب که از سرِ ما گذشت، بعد از روزگارِ سیاهی ​که پیرهن​هامون خونی​ شدن، دست​ و دوربین​مون رنگِ خون گرفت، قلم​هامون خونی شد و خون پاشید به کاغذهامون، حالاست که آزادی روی لب​های ما می​خنده بی​ترس، آزادی رو گریه می​کنیم بی​پروا وُ بی​دلهره، آزادی به خواب ما سر می کشه؛ می​خوابیم، خواب​های خوش می​بینیم، خیال می​بافیم وُ آواز می​خونیم.

پی: این چند خطی بود برای آزاده تهرانی.

علی بحرانی | جامعه, دوستانه | ۴ نظر

بالا

جمعه, اسفند ۲۱م, ۱۳۸۸

شیراز – تبریز

تلونکا جانم، روزهای بچگی هیچ نمی​خواستم و قصد نداشتم آدم​بزرگ شم، خلبان شم، دکتر شم، مهندس شم، معلم شم؛ شاید می​گفتم، ته دلم چیز دیگه​ای بود ولی. الان که داریم گپ می​زنیم، چند ماهی از آبانِ بارونی شیراز وُ بیست و یک​ ساله شدنم گذشته وُ تو برای بیست و دومین جشنِ تولدت، منتظر بارونای اردی​بهشتِ تبریزی که از راه برسن . باور نمی​کنم من، باورت میشه ؟

» این پست ۲۶اسنفد۸۸ تصحیح شد تا تبریکی نیاد برای تولدی که نیست.

علی بحرانی | دوستانه, روزانه | ۵ نظر

بالا

پنجشنبه, اسفند ۲۰م, ۱۳۸۸

بازداشت رییس ستاد۸۸ فارس

از این که زود به زود وُ زیاد می نویسم: فلانی را بازداشت کردند یا به امید آزادی فلانی، شاید غمگین باشم، خسته نه. وَ این خسته نبودن از به یاد داشتن رفقامان، بارهای بار بیشتر از خسته نشدن آدم بدها از به زندان انداختن خوب​ترین آدم​های دنیاست.
شب دومی​ست که برای آزادی «صابر عباسیان» دست به دعا شده​ایم که : الهی عَظُم البَلا وَ بَرحَ الخفاء وانکشفت الغَطاء وَ … .

دل​تنگم.

خبر:

نوروز نیوز » صابر عباسیان، رییس ستاد ۸۸ شیراز بازداشت شد.

علی بحرانی | دوستانه | ۲ نظر

بالا

جمعه, دی ۲۵م, ۱۳۸۸

خشایار

25 دی - تولد خشایار زندیاوری
خشایار عزیزم،  تلخی و سنگینی پیشامدهایی که در بیست​سالگی من و سالِ بیست​ و دومین زندگی​اَت، به رویا وُ امید ما طعنه زده​ست، مجال نمی​دهد که حرف​های خوب​خوب بنویسم وُ آرزوهای خوب​خوب داشته باشم؛ گیرم تولد کسی باشد که حرف زدن با او خوب است، حرف​های او خوب است، دوستی​اش خوب است، وَ همه​چیزش.
شمع​های کیک تولدمان، سال به سال بیشتر می​شود و آروزهایمان، کم​تر، کوتاه​تر، دورتر. … بُگذار اما، به بهانه​ی روزِ اولِ بیست​ و​ سه ساله شدنت، ته دل خـودم وَ توی گوشِ خدا چند آرزو بخوانم …، بـاور کن هیـچ​وقت بـاور نکردم زندگی بـناست هـمین​طـور که هست بمـاند، خـوش نشود.

… آمین.

پی:
» خشایار : بیست​و​پنجم دی​ماه
» سپیده : نامه – پانزده

علی بحرانی | دوستانه | ۱۲ نظر

بالا

جمعه, دی ۱۸م, ۱۳۸۸

کادو

دلتنگ توام
پاهایم فرو می​ریزند و به​سوی خانه​ات می​شتابند
دلتنگم

اسبی سپید کنار خیابان پیانو می​زند
و سپاهی از سنجاقک​ها زنی را دفن می​کنند
قصه​ی غریبی​ست زندگی

مردی​ سال​هاست که شب می​چیند
تا جوانی موهایش را به​دست آورد
دریا می​گرید
و ساحل، ماهیان مرده را در آغوش می​گیرد

بازی بی​برنده​ای​ست زندگی
زندگی مشق مرگ نوشتن است
و ما مدادهایی که کوتاه و کوتاه​تر می​شویم

علی !
آیا یادی از من به جا می​ماند ؟
آن​گاه که چون کلاغی کور
پای در انتهای شب می​گذارم وُ سیصد سال می​میرم … .

.

» مهران چهرازی » ۱۲ آبان ۸۸

علی بحرانی | دوستانه | ۷ نظر

بالا

پنجشنبه, آذر ۱۹م, ۱۳۸۸

راه رهایی

چند روزی​ست علی نیکویی، محمدعلی تارخ و سعید آگنجی به جرمِ … (بأی ذنب؟) آب​خنک می​نوشند وُ آبِ خوش از گلویِ هیچ​کدام​مان پایین نمی​رود از نگرانی وُ دل​تنگی.

این روز و شب​ها انگار، تمام کوچه های شهر زندان شده باشد، لحظه​ لحظه​ی انفرادی دوستان​مان،هم سلولی​های​شان خواهیم شد؛ … صبح​ها با نورِ کم​رمقی که از دریچه​ای کوچک، امیدِ روز تازه را به دیوارهای سردِ و سیاه بازداشتگاه می​پاشد، بیدار می​شویم وُ هر شب روی تخت​های پایه​لقِ حُلفدونی، خوابِ خوشِ آزادی می​بینیم.

پی:

تازگی​ها تصنیف راه رهایی اثر استاد حسام​الدین سراج و با شعری از علی​رضا بدیع توسط مجله​ی موسیقی منتشر شده. بشنوید با یاد رفقای زندانی​مان:

.

علی بحرانی | جامعه, دوستانه | ۱۲ نظر

بالا

پنجشنبه, آذر ۵م, ۱۳۸۸

بخوان ای همسفر با من

صدای​ خوبِ سپیده خوب است که وقت​های غمگینی بگوید: چند تا نفسِ عمیق بکش و کمی دعا کن. گریه​های ساعت ۱۱ شب بعد از چند نفسِ​ عمیق وُ قدم زدنِ روی پلِ باغ​صفا خوب​ست در لحظه​هایی که کفش​ها وقتِ راه رفتن، روی زمین کشیده می​شود وُ شانه​هایت افتاده​تر، قدت از همیشه وُ همه​ی دنیا کوتاه​تر است.
به حالِ این روزها باید گریه کرد. باید زار زار « … اللهم فرج عن کل مکروب» خواند و « اللهم رد کل غریب، اللهم فک کل اسیر، اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین،​ اللهم … »

علی بحرانی | دوستانه, روزانه | ۱۲ نظر

بالا

پنجشنبه, آبان ۱۴م, ۱۳۸۸

شب یک شب دو

آدم دلش می​خواهد بپرد نامه​رسان را همان​طور که نشسته روی موتور وُ دفتر وُ خودکار دستش گرفته وُ کلاهِ کاسکت به سر دارد، محکم بَغل بگیرد وُ سفت ببوسد …، وَ دلش می​خواهد کتاب​های نیمه خوانده را نیمه رها کند وُ کرکره​ی همه​ی کارهای دنیا پائین کشیده شود وُ بنشیند کتابی که پستچی آورده را ده​ها بار و بلکه هم بیشتر وَرق بزند، بو کند.

پی:

تنها پیوندِ میانِ ما، خطِ نازکِ همین فاصله است.

علی بحرانی | دوستانه | دیدگاه‌ها خاموش

بالا


Credits and stuff

© روزها | Powered by Tofale.ir. | Baahaar by Khashayar | Top