نیمهشبی، چند ساعت از شهریورِ سالِ صبر و استقامت نگذشته، صدای قیصر امینپور یادم اومد که « … عمریست لبخندهای لاغرِ خود را در دل ذخیره میکنم، باشد برای روزِ مبادا »؛ وَ گمونم شد ایـن روزها، درسـت هـمون روزهـای مـبادای مـاست که بـاید بـا لبخنـدی از پـسانداز خاطراتِ خوش و روزهای خوشی که از ما گـذشتـه، بـا قامتی سـرافـراز، هر چـند مـجـروح و … به روزها و هفتهها و سالهای پیشِ رو سـلام کنیم.
سگ دلهامون رو خورده بود وُ گمون میکردیم اگر آزادی دست بده روزی روزگاری، بیهراس مینویسیم، روزنامه در میآریم، کتابهامون بی ممیزی از زیر چاپ بیرون میآد وُ تابلوی عکسبرداری ممنوع از دیوارها جمع میشه. که میتونیم بیدلهره بخندیم و گریه کنیم. بیدلهره خواب خوش ببینیم وُ از خواب و خیالهامون برای هم حرف بزنیم.
دست روی دست گذاشته بودیم وُ دست بسته، که اگر پرندهی آزادی بشینه رو سیمِ برق کوچهمون، ترس پر میگیره از هرچی ترانه و آوازه. دست به سینه ایستاده بودیم که شاید آزادی شبیخون بزنه به وحشت ما، به دستهای ما، به خودکار و کاغذ ما، به دهنِ ما، به دل ما.
…
دستبندها که به مچ روزنامهها و روزنامهچیها بسته شد، کتابها که از زیر زمین سبز شدن، آوازها که زیر زمینی شد، حرفها که زیر زیرکیتر به زبون اومد، وَ آب که از سرِ ما گذشت، بعد از روزگارِ سیاهی که پیرهنهامون خونی شدن، دست و دوربینمون رنگِ خون گرفت، قلمهامون خونی شد و خون پاشید به کاغذهامون، حالاست که آزادی روی لبهای ما میخنده بیترس، آزادی رو گریه میکنیم بیپروا وُ بیدلهره، آزادی به خواب ما سر می کشه؛ میخوابیم، خوابهای خوش میبینیم، خیال میبافیم وُ آواز میخونیم.
تلونکا جانم، روزهای بچگی هیچ نمیخواستم و قصد نداشتم آدمبزرگ شم، خلبان شم، دکتر شم، مهندس شم، معلم شم؛ شاید میگفتم، ته دلم چیز دیگهای بود ولی. الان که داریم گپ میزنیم، چند ماهی از آبانِ بارونی شیراز وُ بیست و یک ساله شدنم گذشته وُ تو برای بیست و دومین جشنِ تولدت، منتظر بارونای اردیبهشتِ تبریزی که از راه برسن . باور نمیکنم من، باورت میشه ؟
» این پست ۲۶اسنفد۸۸ تصحیح شد تا تبریکی نیاد برای تولدی که نیست.
از این که زود به زود وُ زیاد می نویسم: فلانی را بازداشت کردند یا به امید آزادی فلانی، شاید غمگین باشم، خسته نه. وَ این خسته نبودن از به یاد داشتن رفقامان، بارهای بار بیشتر از خسته نشدن آدم بدها از به زندان انداختن خوبترین آدمهای دنیاست.
شب دومیست که برای آزادی «صابر عباسیان» دست به دعا شدهایم که : الهی عَظُم البَلا وَ بَرحَ الخفاء وانکشفت الغَطاء وَ … .
خشایار عزیزم، تلخی و سنگینی پیشامدهایی که در بیستسالگی من و سالِ بیست و دومین زندگیاَت، به رویا وُ امید ما طعنه زدهست، مجال نمیدهد که حرفهای خوبخوب بنویسم وُ آرزوهای خوبخوب داشته باشم؛ گیرم تولد کسی باشد که حرف زدن با او خوب است، حرفهای او خوب است، دوستیاش خوب است، وَ همهچیزش.
شمعهای کیک تولدمان، سال به سال بیشتر میشود و آروزهایمان، کمتر، کوتاهتر، دورتر. … بُگذار اما، به بهانهی روزِ اولِ بیست و سه ساله شدنت، ته دل خـودم وَ توی گوشِ خدا چند آرزو بخوانم …، بـاور کن هیـچوقت بـاور نکردم زندگی بـناست هـمینطـور که هست بمـاند، خـوش نشود.
چند روزیست علی نیکویی، محمدعلی تارخ و سعید آگنجی به جرمِ … (بأی ذنب؟) آبخنک مینوشند وُ آبِ خوش از گلویِ هیچکداممان پایین نمیرود از نگرانی وُ دلتنگی.
این روز و شبها انگار، تمام کوچه های شهر زندان شده باشد، لحظه لحظهی انفرادی دوستانمان،هم سلولیهایشان خواهیم شد؛ … صبحها با نورِ کمرمقی که از دریچهای کوچک، امیدِ روز تازه را به دیوارهای سردِ و سیاه بازداشتگاه میپاشد، بیدار میشویم وُ هر شب روی تختهای پایهلقِ حُلفدونی، خوابِ خوشِ آزادی میبینیم.
صدای خوبِ سپیده خوب است که وقتهای غمگینی بگوید: چند تا نفسِ عمیق بکش و کمی دعا کن. گریههای ساعت ۱۱ شب بعد از چند نفسِ عمیق وُ قدم زدنِ روی پلِ باغصفا خوبست در لحظههایی که کفشها وقتِ راه رفتن، روی زمین کشیده میشود وُ شانههایت افتادهتر، قدت از همیشه وُ همهی دنیا کوتاهتر است.
به حالِ این روزها باید گریه کرد. باید زار زار « … اللهم فرج عن کل مکروب» خواند و « اللهم رد کل غریب، اللهم فک کل اسیر، اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین، اللهم … »
آدم دلش میخواهد بپرد نامهرسان را همانطور که نشسته روی موتور وُ دفتر وُ خودکار دستش گرفته وُ کلاهِ کاسکت به سر دارد، محکم بَغل بگیرد وُ سفت ببوسد …، وَ دلش میخواهد کتابهای نیمه خوانده را نیمه رها کند وُ کرکرهی همهی کارهای دنیا پائین کشیده شود وُ بنشیند کتابی که پستچی آورده را دهها بار و بلکه هم بیشتر وَرق بزند، بو کند.