دوشنبه, شهریور ۱۵م, ۱۳۸۹

بهار ما گذشته

زمانی که شنیدم توده​ای​ها با مرا ببوسِ گل نراقی یادِ​ همرزم​هاشون رو زنده می​کردن، و یاد روزهای خوش و ناخوش سیاست، هیچ تو کتم نمی​رفت چرخ روزگار باید چه بدکردار باشه که کسی با شنیدن « … دختر زیبا،​ امشب بر تو مهمانم» از فکر خون و زندان و کتاب و گلوله سر بیاره.

و حالا نمی​دونم محسن یگانه باور میکنه پسر ۲۱ ساله​ای زیر مهتاب شهریور شیراز، از شنیدن «نباشی، کل این دنیا، واسم، قد یه تابوته / نبودت مثل کبریت و دلم انبار باروته» دلش پر کشیده برای رفیقش، صابر، که از اسفند ۸۸، بازداشتِ … .

پی:

amir mirzaei: خوبه
amir mirzaei: فقط یه کم اون اسم محسن یگانه ممکنه باعث موضع گیری بشه
Ali Bahrani: چه موضع گیری​ای ؟
amir mirzaei: خوب محسن یگانه خواننده ی تفننیه
Ali Bahrani: نیازه به تو هم این توضیح رو داد ، و بعد نوشت که،​ اونقدر چرخ روزگار بدکردار شده که تفنن ها و همه چیز هم آدمو یاد صابر و … می ندازه ؟
amir mirzaei: ld n,kl
amir mirzaei: بابا می دونم
amir mirzaei: شتر نیستم
amir mirzaei: می گم مخاطب ممکنه مطلبو نگیره و موضع بگیره
amir mirzaei: علاوه بر اون
amir mirzaei: قیاسش با مرا ببوس خوب نیست
amir mirzaei: مرا ببوس یه کار ماندگاره
Ali Bahrani: بحث قیاس نیست،​ امیر. حکایتِ به هر جا بنگرم کوه و در و دشت، نشان از قامت صابر ببینم شده

علی بحرانی | جامعه | ۳ نظر

بالا

شنبه, شهریور ۱۳م, ۱۳۸۹

هان ای دلِ عبرت بین

یکی از روزهای آن​ سا​ل​ها که میرحسین موسوی رئیس دولت بود و به فرمان امام (ره) نباید پای روزنامه​ی رسالت به جبهه​ها باز می​شد، که مبادا روحیه​ی نظامیان از انتقادات جریده​ی جناح مخالف دولت تضعیف شود، نمازگزاران مسجد قبای شیراز، تابلوی دفتر نمایندگی روزنامه​ی رسالت را می​شکنند؛ و این​روز​ها تفکری که از قلمِ رسالت ریشه دوانده و از امام و ولایت دم می​زند، پای هر کسی که بخواهد وارد مسجد قبا بشود را قلم کرده،  شیشه​های مسجد آتشی​ها را شکسته​، تابلوی مسجد را پائین کشیده و … .

این سرنوشت قدرت، در کشورهای بی​قانون است، در هر جا که آزادی نیست.

خبر » چندین زخمی در حمله به مسجد آیت الله دستغیب در شیراز .

علی بحرانی | جامعه | نوشتن نظر

بالا

شنبه, شهریور ۶م, ۱۳۸۹

تیرماه ۸۵

یک صبح مردمِ محله​ی سوت و کورِ شهرِ سوت و کور، بیدار که شدند تا راهی کار و بازار و دانشگاه و مدرسه باشند، روی دیوارهای کوچه خیابانشان نوشته شده بود «مرگ بر …» وُ «درود بر …».
آن سال​ها یک دوچرخه داشتم که می​شد باهاش گشت و تمام دیوارنویسی​ها را پیدا کرد، وَ از اخم، پوزخند یا بی​تفاوتی و ترس آدم​هایی که به در و دیوار نگاه می​کردند، تند گذشت.

آفتاب که رفت، دیوارها خط​خطی​تر شده بود. هر جا که نوشته بودند «مرگ بر …» خط خورده بود. «استقلال – آزادی» خط خورده بود. «مرگ بر دیکتاتور» خط خورده بود. «فقط رای مردم» خط خورده بود.
چند سال پیش​ها، رسم نبود حرف​های روی دیوار​ها سبز باشد، رسم نبود نوشته​ها شکل بستنی و گل و آدمکِ چشم چشم دو ابرو در بیاید.

پی:

آن​روز دیده بودم، این فتنه​ها که برخاست … .

علی بحرانی | جامعه | ۶ نظر

بالا

یکشنبه, خرداد ۹م, ۱۳۸۹

کافه​نشینی

بهم ریختگی​ها از من نشت کرده به زمین و هوا و همه چیز، و حتا انگار ریخته به فنجون​ چای و قهوه​مون که گپ​های کافه​نشینیِ این شبا هم خر تو خر شده و بی​سر و ته.
از فیلم مستند کارتن​خوابی که زندگشیو به پای تریاک دود کرده و دیالوگِ « تا این که زد و گرفتن منو. البته من خوشحال شدم از این که گرفتنم. چون شهامت خودکشی رو نداشتم دیگه. دیگه این مرد اون مرد سابق نبود. یک شکست خورده بود.» حرف​ها کشیده میشه به حکمِ دادگاه​های معترضین به انتخابات خرداد۸۸، که سنگین​تر از بی​گناهیِ رفقامونه، و چند سال زندان بودن لابد سایه​شو همیشه می​ندازه به زندگی تعزیری خورده​ها وُ حرف به میون می​آد از این​که هستن بعضی​هاشون که کسی رو دوست دارن و این دوریِ نابه​جا، سال​های سختی میشه براشون وُ از کجا که با دردِ زندان و دردِ دوری، غمِ جدایی ناگزیر نشه ؟! … که کسی میگه برای دل​دادگی​های آقایون نگران نباشید زیاد، «عشق در پسرها از بین نمی​ره و تنها از دختری به دختر دیگه منتقل میشه» و یکی شاهدشو از منزوی می​خونه که: «من عاشق خودِ تو ام ای عشق و هر زمان / نامی زنانه بر تو نهادم بهانه را … .»

علی بحرانی | جامعه, روزانه | ۹ نظر

بالا

پنجشنبه, خرداد ۶م, ۱۳۸۹

آن​چه را برای خود می​پسندی برای دیگران هم بپسند

خودمونیم​ها، اصلا احمدی​نژاد بَد، راست​نگو، چیز ! اما هنوز این برام جا نیفتاده که چرا آمریکا و رژیم اشغالگر قدس و جهان اولی​ها می​تونن بمب هسته​ای داشته باشن، ما و کره​ی شمالی و جهان سومیا باید زیر پیمانِ منعِ گسترش سلاح هسته​ای امضا بزنیم و زیرش نزنیم !؟

پی:

مرگ بر آمریکا. مرگ بر رژیم اشغالگر قدس. مرگ بر روسیه. مرگ بر انگلیس. مرگ بر فرانسه. مرگ بر آلمان. مرگ بر نروژ. مرگ بر سوئیس. مرگ بر چین. مرگ بر … . مرگ بر مزدور آمریکایی. مرگ بر مزدور رژیم اشغالگر قدسی. مرگ بر مزدور روسی. مرگ بر … .

علی بحرانی | جامعه | ۴ نظر

بالا

شنبه, اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۹

خودزنیِ اصلاح​طلبانه به مناسبت روز جهانی کارگر

روزی روزگاری، یک معاونِ اصلاح​طلب و برو بیا دار «اداره کار و امور اجتماعی​» و عضو حزب اسلامی کار زندگی می​کرد، که کارانه​ی روزنامه​نگارها و کادر روزنامه​ای که مدیر مسئولیتش را داشته، با چند ساعت بیشتر از زمان قانونی، به قدر نیمی از حقوق اداره​ی کار هم نمی​رسیده، بدون مزایا، بدون بیمه، بدون هیچی. تقی به توقی هم می​خورد خبرنگارها رو از کار بی​کار می​کرد.

علی بحرانی | جامعه | يک نظر

بالا

پنجشنبه, فروردین ۲۶م, ۱۳۸۹

بینوایان

بی در نظر گرفتن نزدیکیِ ایرانِ قرنِ چهادهم به سال​هایی که فرانسوی​ها سه قرن قبل پشت سر گذاشتن، وَ نگذریم که این روزها چقدر شبیه شدیم به کُزت​ها و ژان​والژان​ها و ژاور​ها و تناردیه​ها، فکرم مشغوله اینه که: «اسقف میری​یل» از اون​جا که روحانی با ایمانی بود، «ژان والژان» رو رها کرد به امان خدا. وَ حالا اگر به جای «ژان»، «جلال» نامی بود مثلا، و جای «پدر میری​یل»، آخوندی متشرع، کار بلد و کار درست، چی می​شد «جلال» ؟ قطع ید مثلا؟

پی (یک روز بعد از نگارش) : برا این​که احمد و عده​ای مدام نگن که سیاه​نمایی کردم در این یادداشت، شاهد از ماهشهر رسید، که نمی​رسید کاش، سیاه​نمایی بود کاش.
هرانا » اجرای حکم اعدام و قطع عضو در ماهشهر

علی بحرانی | جامعه | يک نظر

بالا

سه شنبه, فروردین ۲۴م, ۱۳۸۹

آزادی بوی خون میده

سگ دل​هامون رو خورده بود وُ گمون می​کردیم اگر آزادی دست بده روزی روزگاری، بی​هراس می​نویسیم، روزنامه در می​آریم، کتاب​هامون بی ممیزی از زیر چاپ بیرون می​آد وُ تابلوی عکس​برداری ممنوع از دیوارها جمع میشه. که می​تونیم بی​دلهره بخندیم و گریه کنیم. بی​دلهره خواب خوش ببینیم وُ از خواب و خیال​هامون برای هم حرف ​بزنیم.

دست روی دست گذاشته بودیم وُ دست بسته، که اگر پرنده​ی آزادی بشینه رو سیمِ برق کوچه​​مون، ترس پر می​گیره از هرچی ترانه و آوازه. دست به سینه ایستاده بودیم که شاید آزادی شبیخون بزنه به وحشت ما، به دست​های ما، به خودکار و کاغذ ما، به دهنِ ما، به دل ما.

دست​بندها که به مچ روزنامه​ها و روزنامه​چی​ها بسته شد، کتاب​ها که از زیر زمین سبز شدن، آوازها که زیر زمینی شد، حرف​ها که زیر زیرکی​تر به زبون اومد، وَ آب که از سرِ ما گذشت، بعد از روزگارِ سیاهی ​که پیرهن​هامون خونی​ شدن، دست​ و دوربین​مون رنگِ خون گرفت، قلم​هامون خونی شد و خون پاشید به کاغذهامون، حالاست که آزادی روی لب​های ما می​خنده بی​ترس، آزادی رو گریه می​کنیم بی​پروا وُ بی​دلهره، آزادی به خواب ما سر می کشه؛ می​خوابیم، خواب​های خوش می​بینیم، خیال می​بافیم وُ آواز می​خونیم.

پی: این چند خطی بود برای آزاده تهرانی.

علی بحرانی | جامعه, دوستانه | ۴ نظر

بالا

شنبه, فروردین ۲۱م, ۱۳۸۹

خون به خون شستن محال آمد، محال

یک​هو نگاه می​کنی به ساعت که یک و خورده​ایه نصف​شبه و تو به اندازه​ی ساعت ۲۳ روز قبل خسته​ای فقط. هیچ به ساعت نمی​آد که این​قدر از تو جلو زده باشه وُ به این فکر میکنم اگه ساعت ۱۱شب روز قبل نیست، یعنی من دو ساعت کمتر زنده​م، وَ خب این به درک اصلا، یعنی دو ساعت کمتر وقت دارم برای جمع و جور کردن خونه تا مامان برگرده.
این دو روز تنهایی و خونه خالی بودن و خیلی خوابیدن​ها و غذای بیرون خوردن​ها وُ بعد، شستن ظرف​ها، جارو کردن خونه وُ اینا، کاش بی​فایده نباشه و مامان خوشحال باشه وقتی برمی​گرده از خارک و بگه تونسته برای قاتل جونِ پدرِ دوستش که شیش ساله دور از چار تا طفل معصومش، با وحشت و انتظار چوبه​ی دار آب خنک می​خوره، رضایت بگیره، وَ دوست مامان، این​ چند روزه مونده به اجرای حکم، مثل همه​ی این چند سال نگفته باشه: هم آقامو کشته، هم سُنیه، یه سنی از زمین کمتر.

علی بحرانی | جامعه, روزانه | ۴ نظر

بالا

پنجشنبه, فروردین ۱۹م, ۱۳۸۹

مُـناظـره

- من و داداشمو بابامو عموم، هفته ای دو بار می​ریم حموم؛ اما تو چی !؟

علی بحرانی | جامعه | ۳ نظر

بالا


Credits and stuff

© روزها | Powered by Tofale.ir. | Baahaar by Khashayar | Top